تقدیم به اوکه همه دنیای من است 

از این درختها که نه بلند می شوند و نه می میرند بیزارم.

کسی شبیه تو نبوده و نیست ، میخواهم تمام نامه و ها و شعر هایم  را میان سینه های خسته ات بیاویزم و چشمهای 

 تورا به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه کنم ، به زبانی غیر زبان مادری مان

 

نیستی و باران هم از راه دور از سفر بازگشته و مدام با مشت های خیس و ابری اش به پنجره اتاقم می کوبد.

 

و توبا موهای خیس که پشت گوش داده ای می خندی ... مگویی: باران می بارد ،دوباره زنده شویم مست شویم

 

دستم را میگیری چشمهایت برق میزند

 

می خندم و خودم را زیر چترگیسوانت مچاله میکنم

 

خنده ات را مثل همیشه زیر لب پنهان میکنی چون میخواهی فقط گوش کنی.

 

تومیدانی من به چه فکر می کنم !

 

به تو ... و به همه ی سالهای تنهایی ام و به آرامش این روزهایم وبه ترانه

 

از تو دور می شوم زیرباران ، صدایم میکنی می روم پشت آن درخت هزار ساله قایم می شوم.

 

تو خیس می شوی باران در عطش اندامت می سوزد و آماده است که دریا را در چشمان تو بریزد

 

صدایت میکنم و باهم مست می شویم زیر باران، ترانه هم می آید ،خیس خیس

 

و من فکر میکنم فقط دلم به تو راضی می شود ، به ارامش خودم فکر میکنم که اگر نباشی هیچ چیز آرامم نمی

 

کند حتی ترانه ای که شبیه بچگی تو باشد.

 

کنار هم راه می افتیم خودم را زیر چترت مچاله میکنم.

 

میگویی: تو سهم من بودی.

 

باران تند می شود و از چانه ات سر می خورد خودت را زیر چتر میکشی وبه من می چسبی

.

آب روی تنت سنگینی می کند وآرام میخندی...

 

از فنجان چای ام سرک میکشی و آزارم می دهی

 

از لابه لای خبر ها و روزنامه ها، هیچ خبر تازه ای نیست و من کاملا خیالاتی شده ام.

 

به همه جاده ها سر زده ام هیچ خبری از آن درخت هزار ساله نیست که زیرش آن همه شراب شاتوت را

 

سرکشیدیم و مست شدیم

 

بیست و پنج سال است که نیستی و من دچار شده ام ، دچار تنهایی.

 

چقدر به تومحتاجم ، همه ی نیمکت های آبی و سفید شهر با من قهرند

 

باران می بارد حس میکنم بیشتر دوستت دارم

 

بیا زیر بارانی ام ، زیر پوستم بخز بگذار لبهایم از یک چشم به چشم دیگرت بلغزد.

 

در هم سرایی همه ی ناودانهای شهر زیر پیراهن راه راه آبی و سفیدت پناهم بده.

 

در میدان شهر در آغوشم بگیر بگذارفردا عکس دونفری مان را همه ی مردم شهر در روزنامه ببینند.چشم شان

کور!

 

وقتی خدا زنان را میان مردان تقسیم میکرد و تورا به من داد ، احساس کردم که به دیگران گندم داده است و به

 

من شراب،

 

به من گل و به آنان شاخه ای بی برگ.

 

همان زمان قرارشد همه دنیا را باهم سفر کنیم ، همه پیاده رو های جهان را باهم قدم بزنیم حتی جزیره هایی که

 از حافظه نقشه جا افتاده اند.

 

پیامبر بانوان شرقی ام من بارها و بارها زیرباران باتو عهد بسته ام

 

شاهزاده زندگی من، باتو لجبازی نمی کنم سر ماهی ها باتو قهر نمیکنم آبی مال تو قرمز مال من

 ،اصلا

هردومال تو تو مال من

 

کشتی ، دریا ،طلوع غروب ،ساحل ، همه و همه مال تو ولی تو مال من ضرر نمی کنم .

 

شبیخون چشمهایت همیشه غافلگیرم می کند و مست می شوم، تو همه ی دنیای منی از تکان خوردنت بر دسته

ا و چشمان و اندیشه ام شکایتی نمی کنم.

 

دوست دارم از چیزی نترسم باتو، از همه چراغ قرمزها رد شوم! شوق کودکانه و ملیونها حماقت دیگر...

 

نمی شود بی تو قدم زد ، بر نیمکتهای دو نفره نشست.

 

آی خوب من باران به پنجره زده است و جای خالی ات بزرگ شده است خیلی بزرگ.

 

خیلی دورم از تو نمی دانم ملحفه های بسترت چه رنگی است یا پرده های اتاقت؟