حس میکنم دیگر دنیا به اخررسیده است

از این همه خواستن و تلاش کردن و در نهایت نرسیدن جانم به لبم رسیده

دیشب بود که فکری در ذهنم شکل گرفت:

با خود گفتم گور پدر همه کس و چیز! تاکی زجر بکشم و دم نزنم تا کی منتظر اتفاقی باشم که مرا از این سکوت رهایی بخشد؟

باوبندیلم را می بندم و مخفیانه از خانه به سوی نا کجا آباد می روم

اصلا به من چه ربطی دارد که چه کسانی نگران می شوند و نبودنم را غصه میخورد

مگر من دل ندارم ؟

مگر من حقوق اولیه ندارم؟

پس کجاست همدل من ؟کجاست حامی من؟

خسته شدم از این همه سر درگمی و بیهودگی

می ترسم در همین حالت بمیرم و هیچکس مرا در خاطره هایش جا ندهد

یادش بخیر وقتی مدرسه می رفتم معلمان و استادانم ( در هرکجا هستند شاد و سلامت باشند ) روی من یک حساب دیگری باز کرده بودند

آنها چنین امید داشتن که شاگرد گوشه گیر و کم حرفشان در آینده خالق بهترین داستانهای جهان خواهد شد

استاد نوایی ، استاد فروغ استاد واحدی استاد پیشیار استاد رئیسی کجا هستید که ببینید شاگردتان همان که چشم چراغ مدرسه بود و هر هفته به هر بهانه ای لوح تقدیر میگرفت حالا تک و تنها دور از همه چیز و همه کس

در کنج عزلت و انزوا خزیده است و گاهی هم قصد خود کشی ، فرار از خانه میکند!

اگر صدایم را می شنوید قدم پیش بگذارید و بیایید نصیحتم کنید

امیدهای واهی و دورغین بدهید

کاش بجای درس و معرفت و خدا شناسی درس غارت و بی پروایی و جنگ یادم می دادید

کاش بجای توجیه کردن این که علم بهتر از ثروت است

صادقانه اعتراف میکردید که ثروت بهتر است

چون م اکنون مشکل شاگرد شما همین است نداشتن ثروت