یک نوشته که در 1 دقیقه نوشته شد
حس میکنم دیگر دنیا به اخررسیده است
از این همه خواستن و تلاش کردن و در نهایت نرسیدن جانم به لبم رسیده
دیشب بود که فکری در ذهنم شکل گرفت:
با خود گفتم گور پدر همه کس و چیز! تاکی زجر بکشم و دم نزنم تا کی منتظر اتفاقی باشم که مرا از این سکوت رهایی بخشد؟
باوبندیلم را می بندم و مخفیانه از خانه به سوی نا کجا آباد می روم
اصلا به من چه ربطی دارد که چه کسانی نگران می شوند و نبودنم را غصه میخورد
مگر من دل ندارم ؟
مگر من حقوق اولیه ندارم؟
پس کجاست همدل من ؟کجاست حامی من؟
خسته شدم از این همه سر درگمی و بیهودگی
می ترسم در همین حالت بمیرم و هیچکس مرا در خاطره هایش جا ندهد
یادش بخیر وقتی مدرسه می رفتم معلمان و استادانم ( در هرکجا هستند شاد و سلامت باشند ) روی من یک حساب دیگری باز کرده بودند
آنها چنین امید داشتن که شاگرد گوشه گیر و کم حرفشان در آینده خالق بهترین داستانهای جهان خواهد شد
استاد نوایی ، استاد فروغ استاد واحدی استاد پیشیار استاد رئیسی کجا هستید که ببینید شاگردتان همان که چشم چراغ مدرسه بود و هر هفته به هر بهانه ای لوح تقدیر میگرفت حالا تک و تنها دور از همه چیز و همه کس
در کنج عزلت و انزوا خزیده است و گاهی هم قصد خود کشی ، فرار از خانه میکند!
اگر صدایم را می شنوید قدم پیش بگذارید و بیایید نصیحتم کنید
امیدهای واهی و دورغین بدهید
کاش بجای درس و معرفت و خدا شناسی درس غارت و بی پروایی و جنگ یادم می دادید
کاش بجای توجیه کردن این که علم بهتر از ثروت است
صادقانه اعتراف میکردید که ثروت بهتر است
چون م اکنون مشکل شاگرد شما همین است نداشتن ثروت