داستان لباس عید
لباس عید
درتصاوير هوايي از شهرك كوچكي به نام (( گلشهر)) كه درجنوب مشهد واقع شده است ، اولين چيزي كه توجه آدم را جلب ميكند تيرگي خطي است باريك ، كه در حقيقت خياباني است به طول تقريبي هشتصد مترو تراكم جمعيت نسبتا زياد.
اين خيابان باريك ((بازارشلوغ )) نام دارد كه بعضي ها (( شلوغ بازار)) هم ميگويند و تقريبا تمام ساعات روز پر رونق است
حتي انهايي كه در اين بازار كاري ندارند هم اگر يك بار از انجا نگذرند دلشان ارام نمي شود.
****
دو روز بيشتر به عيد نوروز با قي نمانده بود . ((شلوغ بازار)) بازاري كه به گفته اهالي ، در ان از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد پيدا ميشود حالا شلوغ تر از هميشه به نظر ميرسيد.
همه براي عيد كه دو روز ديگر بيشتر نمانده بود خريد ميكردند .
نزديك به غروب ؛
در ميان سيل جمعيت ، زن جواني با قدي متوسط و لاغر اندام دست دختر هشت ساله اش را گرفته بود و به پيش ميرفت . گوشه چادر رنگ پريده اش به زمين كشيده ميشد .
او قدمهايش را بلند بلند بر ميداشت طوري كه دخترش به دنبال او كشيده ميشد
مغازه هارا زير چشمي از نظر ميگذراند و خدا خدا ميكرد كه دخترش (( معصومه )) از او چيزي نخواهد
در دلش به آقاي (( سالاري )) فحش و ناسزا ميگفت
معصومه با چشمان درشت و سياهش به اطراف نگاه ميكرد با ديدن همسن و سالان خودش كه همراه پدر و مادرشان خريد امده بودند و بعضي هاشان هم لباسهاي رنگارنگ پوشيده بودند
فراموش كرده بود كه يك ساعت پيش مادرش با آقاي (( سالاري)) بگو مگو كرده
زن غرق در افكارش بود و شديدا نگران كه نكند اقاي (( سالاري)) مزد چهار ماه كارش را به او ندهد و تهديدش را عملي كند
ناگهان صداي وحشتناك ترمز يك ماشين اورا به خود آورد ماشين در فاصله ي پنج سانتي متري او متوقف شد . راننده هم هرچه از دهانش بيرون امد به زن گفت:
- اوهوي زنكه احمق حواست كجاست ؟ چرا جلو ات را نگاه نميكني ؟ الان اگر بهت زده بودم كه هر دوی مان بد بخت شده بودیم !
زن مضطرب و وحشت زده با چشمانش معصومه را جستجو ميكرد .
معصومه در گوشه اي ايستاده و رنگش كاملا پريده بود
زن كه حالا خيس عرق شده بود و تنش ميلرزيد دست معصومه را گرفت و بي توجه به ناسزاهاي ان مرد راننده از انجا دور شد
به خانه اش رسيد كليدش داخل قفل دروازه رنگ پريده چرخيد و با كمي هل دادن ان را باز كرد
وقتي داخل حيات امد چادر را از سرش برداشت و به طرف شير اب رفت كه صورتش را بشويد . (( فرزانه )) دختر صاحب خانه اش با ديدن معصومه گفت سلام معصومه خانم بيا باهم بازي كنيم ببين مامانم چه لباسي برام خريده
مامان تو برات چي خريده؟
معصومه در جوابش گفت :
واي فرزانه چه خوشگله خوش به حالت
مامان من برام هيچي نخريده
فرزانه با غروركودكانه پرسيد :
چرا نخريده مگه نميدونه دو روز ديگه عيد نوروزه؟
معصومه گفت : ميدونه ولي صاحب كارش بهش پول نداد تازه خيلي هم باهم دعوا كردند . اون آقا به مامانم گفت برو گمشو زنكه بي لياقت ديگه نميخوام اينجا كار كني
اشك در چشمان معصومه جمع شده بود و صدايش به بغض تبديل شده بود . از فرزانه جدا شد و رفت روي پله ها نشست و دستانش را زير چانه اش گذاشت و به نقطه اي خيره شد
پنجره طبقه بالا باز شد و پرده حرير ان كنار رفت . نگين خانم كه انگار منتظر امدن زن بود سرش را از پنجره بيرون كرد و رو به مادر معصومه كرد :
- سلام سكينه خانم
خوب شد امدي الان ميام پايين كمي باهات كار دارم
صداي تق تق كفشهايش كه داشت از پله ها پايين مي امد نزديك و نزديكتر ميشد.
- خب سكينه خانم خسته نباشي ، بيا بريم بالا يك چاي برات بريزم خستگي ات رفع بشه
- نه خانم من فرصت ندارم لطفا امرتان را بفرماييد
- راستش سكينه خانم الان درست چهار ماهه كه كرايه اتاقت را ندادي . فردا پس فردا هم عيد ه و تعطيلات
- اه ... خانم باور مي كني صاحب كارم حتي يك ریال از مزد چهار ماهه ام را نداده به محضي كه بگيرم همش را تقديم ميكنم شرمنده ام به خدا .
نگين خانم لبخند مصنوعي راكه بر لب داشت جمع كرد
- ببين سكينه خانم مشكلات شما به من اصلا مربوط نيست . چهار ماه است كه به بهانه هاي مختلف از دادن كرايه اتاقت شانه خالي ميكني
خدا شاهده ماهم مشكل داريم . بچه ها پاشون رو تو يه كفش كردند كه بريم مسافرت . خودت ميدوني كه سفر خرج داره.
- نگين خانم به سر بچه هات قسم كه ندارم به خدا اگه داشتم راضي نبودم كه به شما بدهكار باشم تو خونه هم چيز بدرد بخوري نداريم كه بفروشيم
يه فرش سوراخ سوراخ و يك كمد شكسته رو كي ميخره ؟ شوهرم هم که ...
- شوهرت هم که داره آب خنک میخوره ، خب این مشکل خودتونه میخواست دزدی نکنه
زن با بغض و چشمانی اشک آلود گفت : نگین خانم یعنی توهم فکر میکنی شوهر من واقعا دزدی کرده ؟
به جون بچه ات قسم اون چیزی ندزدیده این فقط یک تهمته و بس.
- به هر حال سکینه خانم تا یه هفته ی دیگه هم بهت فرصت میدم اگه کرایه عقب مونده تو دادی که دادی ، در غیر این صورت مجبورم بهت بگم که جول و پلاستو جمع کنی و از اینجا بری
اشک در چشمان سکینه خانم جمع شد و با بغض گفت : چشم نگین خانم
چادرش را برداشت و به سرعت رفت داخل اتاقش
نگین خانم سری تکان داد و دخترش را صدا زد :
فرزانه ، دخترم بیا بریم خونه عزیزم هوا داره تاریک میشه
فرزانه با کفشهای نو لباسهای سفیدش که درست مثل لباس عروس بود از کنار معصومه که روی پله ها نشسته بود رد شد و همراه مادرش داخل خانه رفت
معصومه هم داخل حیاط نماند و رفت وقتی پشت در اتاق شان رسید صدای هق هق مادرش را که داشت گریه میکرد شنید با عجله رفت و خودش را در اغوش مادر انداخت .
اشک بود که از چشمان مادر سر میخورد و لابلای موهای طلایی رنگ معصومه نا پدید میشد
شب شد و تاریکی بر گستره ی(( گلشهر)) خیمه بر افراشت مغازه های بازار شلوغ هم روبه تعطیلی نهادند
اما مادر معصومه همچنان بر بد بختی خود می گریست و دست نوازشگرش را بر سرمعصومه که مدام میگفت : مامان گریه نکن من لباس نو نمی خوام من خوراکی های خوشمزه نمی خوام ، من دیگه بزرگ شدم مامان تورو خدا گریه نکن, میکشید.
در جای دیگری از شهر کمی دورتر از گلشهر آقای سالاری هم آرام و قرار نداشت و در اتاق خود مضطرب راه میرفت و سیگاربرگ دود میکرد و گاهی هم از پنجره اتاقش که شهر را در نظر او مثل تابلویی پر از چراغ نشان میداد نگاه میکرد . هیچ کس جز خودش نمیدانست که چرا بیخواب و بی قرار شده است
در یک لحظه از خودش متنفر شد
- اخه احمق خجالت نکشیدی از اون زن بیچاره چنین تقاضای کثیفی بکنی؟ لعنت بر تو
حالا اگه او جریان را به همه بگه چه خاکی به سرم بریزم از فردا هیچ کدام از کارگرام سرکار نخواهد امد
مرد مردد مانده بود و نمیدانست چه بکند.
بی طاقت شد لباسهایش را پوشید به سرعت خود را با آسانسور به پارکینگ رساند ، سکوت شب را صدای چرخش چرخهای ماشنیش در هم شکست
حسی عجیبی به مرد دستور میداد که هرچه زود تر خودش را به کارخانه برساند.
شب از نیمه گذشته بود و خیابانها خلوت ، او باسرعت تمام خیابانها ، چهار راه ها و چراغ قرمزها را رد میکرد.
وقتی جلوی کارخانه اش رسید با تصویر عجیبی روبرو شد
مهرداد ، نگهبان کارخانه ، به کمک دو نفر دیگر از انبار جنس خارج میکردند و داخل وانت نیسان بار میکردند
همین که چراغ ماشین آقای سالاری فضا را روشن کرد مهرداد و همدستانش در جای خود میخ کوب شدند
فردای آنروز آقای سالاری شکایت خود را از شوهر سکینه خانم پس گرفت و از سکینه خانم هم عذرخواهی کرد غروب آنروز که فردایش عید بود اهالی ((بازار شلوغ)) شاهد خریدن لباس پدر و مادر معصومه بودند .
پایان
سجاد علیخانی/ مشهد
