داستان ، شعر خاطره ، درد دل
 
ناگفته هایی برای تو

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در شنبه بیست و هشتم دی 1392  |
 شوق گناه

خانمان سوز بود آتش آهی ، گاهی


ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی


گر مقدر بشود سلک سلاطین پوید


سالک بی خبر خفته به راهی گاهی


قصه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود


به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی


هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق


آتش افروز بود برق نگاهی گاهی


روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع


رو سپیدی بود از بخت سیاهی ، گاهی


عجب این نیست اگر مونس یاراست رقیب


بنشیند برگل هرزه گیاهی ، گــــــــــــاهی


چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی


دل برقصد ببر از شوق گناهی ، گـــــــــاهی


اشک در چشم فریبنده ترت می بینم


در دل موج ببین صورت ماهی ، گاهی


زرد رویی نبود عیب ، مرانم از کوی


جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی ، گاهی


دارم امید که با گریه دلت نرم کـــــــــنم


بهر طـــــــــــــــــوفان زده سنگی ست پناهی ، گاهی

                                      


                                       شاعر: دوست و استاد عزیزم معینی کرمانشاهی

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392  |
 الهی...

الهی دلت را ببینم شکسته

 

به ماتم نشسته

 

به کنج دو شهلای چشمت غمی جا گرفته

 

به سنگ سیاه دلت حسرتی پا گرفته

 

الهی ببینم که دل خون شدی

 

پی نازنینی چو مجنون شدی

 

الهی ببینم که عاشق شدی

 

سیه پوش همچون شقایق شدی

 

که شاید بدانی تو درد مرا

 

بهار آوری فصل سرد مرا

 

 

 

 شاعر: دوست و برادر عزیزم

(( محمد حسین محمدی . از مشهد))

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه یکم دی 1391  |
 شعری از شاعر عزیزی ، تقدیم به سربازان و شهیدان کشورم
دو رهبر خفته بر روی دو بستر

 

دو عسکر خسته در بین دو سنگر

 

... دورهبر پشت میز صلح خندان

 

دو بیرق برسر گور دو عسکر

 

                      ***

ای دریغ از آن همه جوانانی که بخاطر جنگی بیهوده جانهای

 

عزیزشان را از دست دادند

 

درود بی پایان به  روح پاک شهدای وطن وآرزوی  سلامتی برای

 

سربازان خدمتگذار کشورعزیزمان افغانستان

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در شنبه بیست و چهارم تیر 1391  |
 بازم تقدیم به او
خوش تر از قالی کرمان غزلی ساخته ام

نخ به نخ ریر قدمهای تو انداخته ام

من همان قالی پاخورده خاک آلودم

که دلم را به تمنای دلت باخته ام

**********************

مدامم مست میداردنسیم جعد گیسویت

خرابم میکند هردم فریب چشم جــــادویت

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه بیست و یکم بهمن 1390  |
 تقدیم به او

 

تقدیم به اوکه همه دنیای من است 

از این درختها که نه بلند می شوند و نه می میرند بیزارم.

کسی شبیه تو نبوده و نیست ، میخواهم تمام نامه و ها و شعر هایم  را میان سینه های خسته ات بیاویزم و چشمهای 

 تورا به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه کنم ، به زبانی غیر زبان مادری مان

 

نیستی و باران هم از راه دور از سفر بازگشته و مدام با مشت های خیس و ابری اش به پنجره اتاقم می کوبد.

 

و توبا موهای خیس که پشت گوش داده ای می خندی ... مگویی: باران می بارد ،دوباره زنده شویم مست شویم

 

دستم را میگیری چشمهایت برق میزند

 

می خندم و خودم را زیر چترگیسوانت مچاله میکنم

 

خنده ات را مثل همیشه زیر لب پنهان میکنی چون میخواهی فقط گوش کنی.

 

تومیدانی من به چه فکر می کنم !

 

به تو ... و به همه ی سالهای تنهایی ام و به آرامش این روزهایم وبه ترانه

 

از تو دور می شوم زیرباران ، صدایم میکنی می روم پشت آن درخت هزار ساله قایم می شوم.

 

تو خیس می شوی باران در عطش اندامت می سوزد و آماده است که دریا را در چشمان تو بریزد

 

صدایت میکنم و باهم مست می شویم زیر باران، ترانه هم می آید ،خیس خیس

 

و من فکر میکنم فقط دلم به تو راضی می شود ، به ارامش خودم فکر میکنم که اگر نباشی هیچ چیز آرامم نمی

 

کند حتی ترانه ای که شبیه بچگی تو باشد.

 

کنار هم راه می افتیم خودم را زیر چترت مچاله میکنم.

 

میگویی: تو سهم من بودی.

 

باران تند می شود و از چانه ات سر می خورد خودت را زیر چتر میکشی وبه من می چسبی

.

آب روی تنت سنگینی می کند وآرام میخندی...

 

از فنجان چای ام سرک میکشی و آزارم می دهی

 

از لابه لای خبر ها و روزنامه ها، هیچ خبر تازه ای نیست و من کاملا خیالاتی شده ام.

 

به همه جاده ها سر زده ام هیچ خبری از آن درخت هزار ساله نیست که زیرش آن همه شراب شاتوت را

 

سرکشیدیم و مست شدیم

 

بیست و پنج سال است که نیستی و من دچار شده ام ، دچار تنهایی.

 

چقدر به تومحتاجم ، همه ی نیمکت های آبی و سفید شهر با من قهرند

 

باران می بارد حس میکنم بیشتر دوستت دارم

 

بیا زیر بارانی ام ، زیر پوستم بخز بگذار لبهایم از یک چشم به چشم دیگرت بلغزد.

 

در هم سرایی همه ی ناودانهای شهر زیر پیراهن راه راه آبی و سفیدت پناهم بده.

 

در میدان شهر در آغوشم بگیر بگذارفردا عکس دونفری مان را همه ی مردم شهر در روزنامه ببینند.چشم شان

کور!

 

وقتی خدا زنان را میان مردان تقسیم میکرد و تورا به من داد ، احساس کردم که به دیگران گندم داده است و به

 

من شراب،

 

به من گل و به آنان شاخه ای بی برگ.

 

همان زمان قرارشد همه دنیا را باهم سفر کنیم ، همه پیاده رو های جهان را باهم قدم بزنیم حتی جزیره هایی که

 از حافظه نقشه جا افتاده اند.

 

پیامبر بانوان شرقی ام من بارها و بارها زیرباران باتو عهد بسته ام

 

شاهزاده زندگی من، باتو لجبازی نمی کنم سر ماهی ها باتو قهر نمیکنم آبی مال تو قرمز مال من

 ،اصلا

هردومال تو تو مال من

 

کشتی ، دریا ،طلوع غروب ،ساحل ، همه و همه مال تو ولی تو مال من ضرر نمی کنم .

 

شبیخون چشمهایت همیشه غافلگیرم می کند و مست می شوم، تو همه ی دنیای منی از تکان خوردنت بر دسته

ا و چشمان و اندیشه ام شکایتی نمی کنم.

 

دوست دارم از چیزی نترسم باتو، از همه چراغ قرمزها رد شوم! شوق کودکانه و ملیونها حماقت دیگر...

 

نمی شود بی تو قدم زد ، بر نیمکتهای دو نفره نشست.

 

آی خوب من باران به پنجره زده است و جای خالی ات بزرگ شده است خیلی بزرگ.

 

خیلی دورم از تو نمی دانم ملحفه های بسترت چه رنگی است یا پرده های اتاقت؟

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه بیست و نهم بهمن 1389  |
 
حوا اگر نبــــــــــــــود تو آدم نمی شدی

اشرف خلایق عالـــــــــــــم نمی شدی

شربودی و برای خـــــــــــــــــــدا درد  سر

حوا اگر نبود از ســـــــر او کم نمی شدی

در جنگل ممنـــــــــــــــــــــــــــوعه ی خدا

گندم که هیچ ، لایق جو هم نمی شدی

یک شب در انزوای زمان خاک می شدی

دیگر حریف لشکر مــــــــاتم نمی شدی

آدم بدان که حــــــــــــــــــــــــــــوا اگر نبود

اصلا بساط عشـــــق فراهم نمی شدی

حوا تو هم بدان که آدمـــــــــــی اگر نبود

هاجر ، سمیه ، فاطمه ، مریم نمی شدی

 

شاعر:    ؟

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه نوزدهم آذر 1389  |
 تقدیم به همسر آینده ام

 

     تقدیم  به نامزد عزیزم 

 

کاش می دیدم چیست

انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه ، وقتی که تو لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه ، وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوی این تشنه ی جان سوخته ، میگردانی

موج موسیقی عشق

از دلم میگذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پرپرم میکند ، ای غنچه ی رنگین ! پرپر !

من در آن لخظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمانم را

در پنجه ی باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز !

نور پنهانی بخشش را

در چشمه ی مهر

اهتزاز ابدیت  می بینم

نگاه امروزت

نگاه تابانت

گرمی فروغ چشمانت

بتی انداخته در جانم

که تا ابد گرم است

زمستانم


|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در یکشنبه هفدهم مرداد 1389  |
 

 

 

این تنگی نفس که در قفس می کشیم ما ، کفران

 

نعمتی است که در باغ کرده ایم

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در پنجشنبه دهم تیر 1389  |
 گپی با آقا

شما هميشه خوبيد آقا


کليد گلستانتان را به من ميدهيد آقا!


ميخواهم جشن گل سرخ بگيرم


و همه افغانستان را دعوت کنم


ميخواهم کوچه های سرزمينم را با گلاب بشويم


کليد گلستانتان را به من ميدهيد آقا!



ميخواهم به مهمانها شربت زعفرانی بدهم


هر چه قدر که خواستند


کمی شکر به من ميدهيد آقا!



ميخواهم ميهمانی بدهم


نه؛ نه ؛


غرور مرا مريزيد


نگوئيد کسی به سفره خالی مهمان دعوت نمي کند


من ميخواهم دعوت کنم


بقچه نانتان را به من ميدهی آقا!



ميخواهم سرود بخوانم


سرودی که سالهاست در گلوی دختران افغان يخ زده


کمی آب گرم به من ميدهيد آقا!



ميخواهم برقصم


درست شنيديد ؛ برقصم


بالای بلند ترين کوه افغانستان برقصم


تا همه در سرزمين من


آمدن شادی را باور کنند


شما برای من دست ميزنيد آقا!



ميخواهم خانه بسازم


خانه هائی که آب گرم داشته باشند


و برای هر کودک افغانی يک اطاق خواب


و برای هر زن افغانی يک ميز توالت


با يک آينه قدی


تا وقتی زنان افغان آرايش ميکنند


و لباسهای رنگا رنگ مي پوشند


جلوی آينه برقصند


ميخواهم خانه بسازم


سينما ؛ پارک ؛ شهر بازی بسازم


کمی آجر و سيمان به من ميدهيد آقا!



شما هميشه خوبيد آقا


کمک ميکنيد من خانه بسازم ؛


برقصم ؛


سرود بخوانم


ميهمانی بدهم و جشن گل سرخ
بگيرم


محبتتان را کامل کنيد


به گل پسران افغان بگو ئيد:


منتظريم


به خانه برگرديد آقا!

 

 

 

 

شاعر : ؟

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه بیستم فروردین 1389  |
  عیدتان مبارک
یا مقلب القلوب والابصار
 
یا مدبر الیل ولنهار
 
یا محول الحول والاحوال
 
حول حالنا الی احسن الحال
 
آمین یا رب العالمین
 
با عرض ادب و سلا خدمت مادر عزیزم خانم شهلا ایزدی و استاد وپدرگرانقدرم جناب اقای  نعمت الله ترکانی
سال جدید هجری شمسی را خدمت شما و سایر اعضای خانواده تبریک و تهنیت عرض میکنم و سالی سر شار از موفقیت و کامیابی را برای شما عزیزان از درگاه ایزد منان خواستارم
و همچنان به امید روزی نفس میکشم که شما خوبان را از نزدیک ببینم و این همه محبت شما را جبران کنم
به امید ان روز
دوستتان دارم و دستان پرمهرتان را می بوسم
|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در شنبه بیست و نهم اسفند 1388  |
  یک نوشته که در 1 دقیقه نوشته شد

حس میکنم دیگر دنیا به اخررسیده است

از این همه خواستن و تلاش کردن و در نهایت نرسیدن جانم به لبم رسیده

دیشب بود که فکری در ذهنم شکل گرفت:

با خود گفتم گور پدر همه کس و چیز! تاکی زجر بکشم و دم نزنم تا کی منتظر اتفاقی باشم که مرا از این سکوت رهایی بخشد؟

باوبندیلم را می بندم و مخفیانه از خانه به سوی نا کجا آباد می روم

اصلا به من چه ربطی دارد که چه کسانی نگران می شوند و نبودنم را غصه میخورد

مگر من دل ندارم ؟

مگر من حقوق اولیه ندارم؟

پس کجاست همدل من ؟کجاست حامی من؟

خسته شدم از این همه سر درگمی و بیهودگی

می ترسم در همین حالت بمیرم و هیچکس مرا در خاطره هایش جا ندهد

یادش بخیر وقتی مدرسه می رفتم معلمان و استادانم ( در هرکجا هستند شاد و سلامت باشند ) روی من یک حساب دیگری باز کرده بودند

آنها چنین امید داشتن که شاگرد گوشه گیر و کم حرفشان در آینده خالق بهترین داستانهای جهان خواهد شد

استاد نوایی ، استاد فروغ استاد واحدی استاد پیشیار استاد رئیسی کجا هستید که ببینید شاگردتان همان که چشم چراغ مدرسه بود و هر هفته به هر بهانه ای لوح تقدیر میگرفت حالا تک و تنها دور از همه چیز و همه کس

در کنج عزلت و انزوا خزیده است و گاهی هم قصد خود کشی ، فرار از خانه میکند!

اگر صدایم را می شنوید قدم پیش بگذارید و بیایید نصیحتم کنید

امیدهای واهی و دورغین بدهید

کاش بجای درس و معرفت و خدا شناسی درس غارت و بی پروایی و جنگ یادم می دادید

کاش بجای توجیه کردن این که علم بهتر از ثروت است

صادقانه اعتراف میکردید که ثروت بهتر است

چون م اکنون مشکل شاگرد شما همین است نداشتن ثروت

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در دوشنبه هفدهم اسفند 1388  |
  یک شعر
این جا دری به روی شما وا نمی شود

 

اینجا که طبع شعر شکوفا نمی شود

 

عمریست گشته ام همه شهر را ولی

 

چیزی به نام عاطفه پیدا نمی شود

 

تا انزوای  قاف  دلم  کوچ  می کنم

 

ویرانه ، آشیانه ی عنقا نمی شود

 

در مثله گاه فهم ، عدالت عقیم شد

 

این  درد  لا علاج  مداوا  نمی شود

 

شیطان ـ امین کنگره عرش گفته بود:

 

آدم  حریف  حیله ی  حوا نمی شود

 

بامن در این مسیر شهیدانه پا گذار

 

رفتن ، به پای شاید و اما نمی شود.

 

         با عرض پوزش از شاعر محترم این شعر که اسمش را به یاد نمی آورم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در دوشنبه هفدهم اسفند 1388  |
 گلبخت ( داستان کوتاه)

 

( گلبخت )

تقریبا سه ماهی میشد به این روستا که ((بیدک )) نام داشت آمده بودم از همان ابتدا حضور یک مرد دراین اینجا فکرم را مشغول کرده بود.

موهای بلند و نامرتب ، که چهره اش در میان موهایش نا پدید شده بود، جثه ای بزرگ داشت و در یک کلبه چوبی جدا آز آبادی کنار درختان چنار تک و تنها زندگی میکرد.

در این مدت ندیده بودم که با کسی حرف بزند یا در مراسم های مرسوم در این روستا، شرکت کند.

اما مردم بیدک ، چیزهای زیادی در مورد او می گفتند.

یکی میگفت او مجرم سیاسی بوده و دولت اورا به این جا تبعید کرده است

و آن دیگری میگفت اودچار مشکلات روحی شدیدی است که خوب وبد را نمی فهمد ، بعضی ها هم به او آدمکش میگفتند!

و بعضی هم در یک کلام خلاصه میکردند که او دیوانه است

اما وجدان من قبول نمیکرد که اورا یک مجرم یا یک روانی قلمداد کنم

درست است که رفتارش با دیگر اهالی روستا کاملا فرق داشت اما من خوب میدانستم که او خوب وبد را به خوبی می فهمد

اوایل بهار بود ، رود خانه ای که از وسط روستای (( بیدک)) میگذشت بر اثر بارش شدید تگرگ طغیان کرد اهالی ، با وحشت تمام خانه هایشان را ترک کرده و به دامنه کوه فرار میکردند من که خانه به دوشی بیش نبودم ترسی هم از سیلاب نداشتم ولی در عین حال سعی کردم از حریم رود خانه دور شوم هر چه باشد جان عزیز است. مردم با سرو صدا و عجله وسایل اولیه و مورد نیازشان را به دوش گرفته و فرار میکردند کودکان وحشت زده گریه میکردند .من بالای یک تپه ایستادم و منتظر بودم که رود خانه چگونه خانه های روستا را با خود میبرد و بیشتر مشتاق این بودم که ببینم خانه ی زیبای حاج اکبر را که در مجاورت رودخانه بنا شده بود چطور ویران میکند. البته تصور نکنید که خدای ناکرده کینه ای از حاجی اکبر به دل داشته باشم.حاجی اکبر مردی بود با سبیلهای زرد و قدی نسبتا کوتاه و چشمانی قرمز ودرشت که رگه های خون در سفیدی چشمانش کاملا پیدا بود . تقریبا دو سوم زمینهای بیدک متعلق به او بود ، سه تا زن داشت . وگوشش هم سنگین بود

حدودا پنجاه سال سن داشت و کاملا متدین و مذهبی رفتار می کرد و مردم را و مخصوصا مرا بیشتر به فراگیری آداب اسلامی سفارش میکرد

* * *

گاهی که به طور اتفاقی صحبت این و آن را می شنیدم انها در مورد حاجی اکبر حرفهایی میزدند که باورش برای من سخت بود

از صحبتهای آنان چنین دریافتم که دل خوشی از حاجی اکبر ندارند و چاره ای هم ندارند جز اینکه از دستورات حاجی اطاعت کنند.که مبادا حاجی خانه و زمینهای انان را پس بگیرد و آواره و بی خانمان شان کنند .

دقیقا کاری که سیلاب میخواست همین الان با آنها بکند

سیلاب با سرعت تمام به روستا نزدیک میشد .نگاهم را به خانه حاجی دوختم که تا چند دقیقه دیگر زیر آب میرفت

اما دیدن آن مرد، که مردم به او تبعید شده دولت ، دیوانه و مجرم ، مرد غریبه آدمکش لقب داده بودند مرا سخت متعجب کرد .

با سرعت تمام به طرف خانه ی حاجی میدوید! انگار میخواست زودتر از سیل خودش را به خانه حاجی برساند اما برای چه؟

طولی نکشید که خود را به آن جا رساند. درب را با لگد باز کرد و به داخل خانه رفت . من از مرادعلی پسر حاجی که کنار من ایستاده بود پرسیدم حاجی کجاست؟

_ وقتی من داشتم فرار میکردم حاجی درخانه نشسته بود و حساب و کتاب میکرد هرچه صدایش کردم توجه نکرد!

با تعجب گفتم : چرا اورا با خودت نیاوردی؟

_ دیدم سخت مشغول حساب و کتاب است گذاشتم به کارش برسد.

_ تا میخواستم بگویم که الان اورا آب میبرد، از من دور شد

سیل در چند قدمی خانه حاجی رسیده بود.

این سوال در ذهنم به وجود امده بود که چرا او در ان شرایط خطرناک به خانه حاجی اکبر بزرگ دهکده رفته؟!

داشتم به این باور میرسیدم که او واقعا دیوانه است

اما نه! او با هیکل درشتش در حالی که حاجی اکبر را به پشتش گرفته بود از خانه بیرون آمد با سرعت تمام خودش و حاجی را از رود خانه دور کرد.خانه حاجی اکبر ودیگر خانه هایی که در نزدیکی رود خانه بودند زیر آب رفت.

* * *

حاجی اکبر خانه جدیدش را در دامنه کوه ساخته بود

مردم هم برای خود خانه می ساختند.

ولی آن مرد ، آن دیوانه ، آن آدمکش، چون زمین نداشت بازهم خانه چوبی اش را کنار درختان چنار درست کرد .تک و تنها.

با اینکه چند بار اورا از نزدیک دیده بودم اما یادم نمی آید که حرفی از او شنیده باشم تصور میکردم لال است .وقتی بهش فکر میکردم حس غریبی داشتم.با هیچکس رفت و آمد نداشت. هر روز کلبه اش را ترک میکردو به آن طرف درختان چنار میرفت جایی که من هرگز ندید ه بودم و هیچ علاقه ای هم به دیدن انجا نداشتم چون اهالی روستا میگفتند پشت آن درختها گرگ دارد!

اما اینکه چرا آن غریبه هر روز صبح به انجا می رفت و غروب هم بر می گشت برایم سوال شده بود!

یک روز تصمیم گرفتم بعد از اینکه او به طرف پشت آن درختهای بلند و انبوه چنار حرکت کرد ، اورا تعقیب کنم به این امید که از رازش سردر بیاورم

بنا بر این ، در نزدیکی کلبه او مخفی شدم تمام حرکاتش را زیر نظر داشتم .موهای ژولیده و نامرتبش را با دست صاف کرد چند شاخه گل لاله که اطراف کلبه اش در امده بود را جمع کرد . نگاهی به آسمان کرد و زیر لب چیزهایی را گفت !

خورجینش را به دوش گرفت و به طرف جنگل به راه افتاد. من صبر کردم تا کمی ازمن فاصله بگیرد بعد با احتیاط به دنبالش حرکت کردم .از میان درختان انبود و سربه فلک کشیده چنار عبور میکرد.کم کم ترس عجیبی ضمیرم را فراگرفته بود در یک چشم به هم زدن او را گم کردم . به اطرافم دقیق شدم نا پدید شده بود . من هم که هر گز به اینجا نیامده بودم . احساس کردم خطر بزرگی مرا تهدید می کند.وقتی حرفها و داستانک های مردم ، که درمورد این جنگل تعریف میکردند ، را یادم آمد ، ترسم بیشتر شد. نکند اینجا گرگ داشته باشد.نکند گربه های اینجا آدم خوار باشند!

از شدت ترس داشتم می لرزیدم و بی هدف به این طرف و آن طرف می دویدم.سعی کردم خون سردی ام را حفظ کنم. ایستادم .گوشم را تیز کردم .صدایی محزون و ناله مانند از روبرویم از پشت ان علفها به گوش می رسید. آهسته آهسته به طرف صدا حرکت کردم .

می خواستم از تعجب شاخ در بیاورم ، باورم نمی شد .

او روی زمین کنار یک اسکلت آدم نشسته بود و گریه میکرد و باخودش حرفهایی میزد.

من نگاهی به پشت سرم کردم . می خواستم جابجا شوم تا بهتر بتوانم صحنه را ببینم. صورتم را برگرداندم ولی هیچ اثری از او نیافتم ترس تمام وجودم را فراگرفته بود.سعی میکردم بدون اینکه خش خش علفها را در بیاورم اطراف را خوب نگاه کنم که یک دفعه، دستی را روی شانه ام احساس کردم.با ترس و لرز برگشتم که ببینم کیست؟ از دیدن چهره هولناک مرد غریبه ی آدمکش ...

وقتی به هوش امدم سردی آب بر صورتم و گرمی آتش را در کنارم احساس کردم .او دقیقا روبروی من روی یک تخته سنگ نشسته بود انگار منتظر بود که من به هوش بیایم . با دیدنش میخواستم جیغ بزنم که او پیش دستی کرد و انگشتش را به نشانه سکوت روی لبش گذاشت

_ هیس ...مگر آدم ندیدی؟

از جایش بلند شد و به طرف من آمد

_ چرا مرا تعقیب می کردی؟

_ من؟ نه ... هرگز ، من داشتم کنار درختان چنار قدم میزدم که...

با صدای بلند گفت: دروغ نگو !از همان لحظه ای که من از کلبه ام بیرون آمدم فهمیدم که مرا تعقیب میکنی

_ حالا میخواهی با من چیکار کنی؟ من هیچ علاقه ای به مردن ندارم ! خواهش میکنم بگذار بروم.

_ بگو ببینم یک پسر شهری درس خوانده در مورد من چی فکر میکند ها؟

_ راستش... من ... من...

_ تو چه ؟ نکنه توهم مثل همه اهالی این روستای لعنتی فکر میکنی من دیوانه ام یا قاتلم ؟ یا شاید هم یک مجرم که دولت تبعیدش کرده ؟

همین طور که داشت حرف میزد احساس کردم بغض سنگینی راه گلویش را بسته .

از من دور شد رفت پشت درختان! طولی نکشید که همان اسکلت آدم را با خودش آورد . من با دیدن دوباره آن استخوانها ترسیدم.

استخوانها را به آرامی روی زمین گذاشت و رو به من گفت:

میدانی این استخوان کیست؟

_ نه به جان خودت ، من از کجا بدانم؟

_ الان به تو خواهم گفت که این استخوان کیست؟

بعد دستش را به آرامی روی استخوانها کشید ونوازش گونه دستش را روی سر آن مالید و آرام و بغض آلود گفت:

این استخوان ((گلبخت)) دختر حاجی اکبر است.

سه سال پیش من به این روستا آمده و به خدمت حاجی اکبر در آمدم . کارهای کشاورزی و دامداری اورا انجام میدادم .

حاجی اکبر از زن دومش یک دختربه نام (( گلبخت)) داشت که برای درس خواندن به شهر میرفت

وقتی اعتماد حاجی نسبت به من جلب شد وظیفه بردن و آوردن گلبخت را به من واگذار کرد.من هم با دیده خواهری به گلبخت نگاه میکردم . هر روز صبح اورا به شهر میبردم و خودم بر میگشتم و نزدیک غروب به شهر میرفتم تا اورا به ده بیاورم. حاجی کاملا از من راضی بود گلبخت هم همینطور . ولی برادر گلبخت همیشه به من مشکوک بود . گرچه من به مراد علی هیچ اهمیتی نمیدادم او یک شراب خوار و احمق تمام عیار بود. حاجی همیشه میگفت اصغر دوست دارم تورا پسر خودم بدانم(( مراد علی)) که به هیچ صراطی مستقیم نیست .

من هم ازاینکه اعتماد حاجی اکبر را جلب کرده بودم خوشحال بودم اما طولی نکشید که این خوشحالی به دردی غم انگیز برایم تبدیل شد .

کم کم احساس میکردم که نگاه گلبخت نسبت به من عوض شده است. تا مرا می دید لبخند ملیحی میزد و بعد هم صورتش را از من میگرفت و دور میشد

در دلم غوغایی را حس کردم که مرا به نابودی می کشاند. در آتشی گرفتار بودم که هیزم بیارش رفتار و حرکات گلبخت بود. نگاهش تا اعماق وجودم نفوذ میکرد. وقتی می دیدمش سست می شدم.

کم کم سر سفره حاظر نمی شد و برای این کارش درسهایش را بهانه میکرد.

من نا خواسته از درون می سوختم و آب می شدم.

ذهنم سخت درگیر شده بود حواسم شفافیتش را از دست داده بود . ساعتها می نشستم وبه یک نقطه خیره می شدم

- آیا اوواقعا مرا دوست دارد؟ اگردوست هم داشته باشد چه فایده ! حاجی که او را به من نمیدهد

میدهد؟ نه هرگز دختر نازدانه و زیبایش رابه من که خدمتکاری بیش نیستم نخواهد داد

این افکار پریشان رهایم نمیکرد و شبها کابوس میدیدم . یک حس عجیب داشتم که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم . هم شیرین بود هم غم انگیز، برای اولین بار احساس کردم که من هم دل دارم دلی که حالا با کوچکترین تلنگری می شکست !

بارها تصمیم گرفتم که دل را به دریا بزنم و پیش حاجی بروم و گلبخت را از او خواستگاری کنم

ولی وقتی به خودم و موقعیت خودم و اخلاق حاجی فکر میکردم به کلی نا امید و منصرف میشدم.

دنیای عجیبی است در حالی که هیچکس نمی توانست به گلبخت چپ نگاه کند، من بخت برگشته نا خواسته عاشقش شده بودم.

از خدا پنهان نیست ، از تو چه پنهان در مسیربین شهر و روستا بارها دستم را گرفته بود و به من لبخند زده بود.

یک روز صبح ماشین حاجی را که یک جیپ روسی بود روشن کردم تا طبق معمول هر روز گلبخت را به شهر ببرم . هنوز به شهر نرسیده بودیم که ماشین خراب شد.من مشغول درست کردنش بودم که یک باره بوی خوشی را حس کردم برگشتم دیدم گلبخت یک شاخه گل سرخ را به طرفم گرفته. نا خود آگاه به او نزدیک شدم گلها را همراه با دستش گرفتم خیره شدم به چشمانش ، دیدم اشکهایش سرازیر شد. چشمانش معصومت خاصی داشت. لبهایش گیرایی عجیبی داشت.واقعا زیبا بود.

سکوت عجیبی در ان جاده خلوت که اطرافش پر از گل سرخ بود حکمفرما شد.گلبخت لب باز کرد و فقط یک جمله گفت : مرا نجات بده من از آن تو هستم.

تا میخواستم در جوابش بگویم که تکلیف نان و نمک حاجی چه می شود ؛ که صدای شلیک یک گلوله در جا میخکوبم کرد. هردویمان ترسیده بودیم.مثل بید میلرزیدم

گلبخت گفت: خاک بر سرم شد حاجی مارا دیده نگاه کن آنجاست.

سرم را به عقب چرخاندم دنیا به یک باره جلوی چشمانم تیره و تار شد.

هیچ توضیحی نداشتم.حاجی تفنگش را به سمت من نشانه گرفته بود.من میدانستم که اوبدون درنگ شلیک خواهد کرد .چشمانم را بستم و دستهایم را باز کردم و آماده مرگ شدم.

صدای مهیب شلیک کوه به کوه پیچید.

چشمانم را باز کردم صحنه ای دیدم که از هزاربار مردن برایم سخت تر بود.گلبخت جلوی پایم به زمین افتاده بود .زانوهایم سست شد و کنارش به زمین افتادم بی اختیار جسد خون آلود عشقم را در آغوش کشیدم.وسرش را به سینه ام چسباندم و از اعماق وجودم فریاد زدم :((گلبخت)). پژواک صدایم را همه کوه ها و دره ها و درختان و گلها شنید و بر حال من گریست .اما حاجی اکبر مغرورانه روی اسبش نشسته بود. بلند شدم به طرفش دویدم میخواستم اورا از اسبش پایین کنم.در چند قدمی اش بودم که دیدم دارد زار زار گریه میکند.از اسب به زمین افتاد رفتم کنارش تفنگش را دادم به دستش

هوش و حواسش سرجایش نبود.داد زدم حاجی:

چرا؟ چرا دخترت را با تیر زدی لعنتی؟

اگر نگران آبرویت هستی چرا منتظری بیا این هم تفنگت

بزن. شلیک کن، من هیچ مقاومتی نمیکنم، من از همان لحظه که گلبخت به زمین افتاد مردم،

دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم

بزن حاجی. من گناه کارم که عاشق شدم ، خیانت در امانت کردم.مستحق مرگم.

حاجی تفنگش را گرفت.در حالی که اشک میریخت :

_ زود باش خودت را نجات بده تا میتوانی از جلوی چشمانم دور شو

_ نه حاجی با یک گلوله خلاصم کن تا من هم هرچه زودتر کنار عشقم بروم .اما قبلش اجازه بده

که برایت بگویم چقدر دوستش داشتم بگذار بگویم که چقدر دوستم داشت.

حاجی تو خودت بهتر میدانی که عشق هدیه الهی است و هیچ کس نمیتواند مانع به وجود آمدنش شود.

_ گفتم از جلوی چشمانم دور شو.

با بغض تمام سرم فریاد کشید : تورا به روح بیگناه گلبخت ،از اینجا برو

احساس کردم حاجی اکبر از مرگ دخترش دیوانه شده ویا شاید سخت احساس گناه میکند.

بلند شدم و تا میتوانستم از انجا دور شدم .تا موقعی که در تیر رس حاجی بودم انتظار داشتم که او مرا باتیر بزند، اما وقتی گردنه کوه را رد کردم.نا امید شدم.

ناگهان صدای مهیب شلیک گلوله در سرتاسر دره طنین انداز شد.

با خود گفتم حتما خود کشی کرد!

تصمیم گرفتم برای همیشه از آنجا دور شوم.

رفتم در یک شهر دیگر

اما مگر می توانستم طاقت بیاورم ؟ افکارم به کلی فلج شده بود ، دچار عذاب وجدان شدیدی شده بودم

حیران و سرگردان در خیابانهای شهر پرسه میزدم . احساس میکردم همه مردم به چشم یک دیوانه به من می نگرند!

هر شب کابوس میدیدم . صدای شلیک گلوله حاجی از اعماق وجودم شنیده میشد.

بی اختیار گریه میکردم .

کارد صبوری ام دیگر به استخوان رسیده بود ، نمیتوانستم آنجا بمانم و دوری دیار یار را تحمل کنم .

نمیدانم چگونه خودم را در این روستا یافتم .یک نیرویی مرا به اینجا کشانده بود .همین روستا که صحنه جنایت بود ، جنایتی که شاید من سبب آن بودم.

وقتی به اینجا امده بودم هیچ یک از اهالی ده مرا نشناختند.

کودکان مرا دیوانه گفته و آزارم میدادند.

یک چیز را هرگز نفهمیدم که جریان مرگ گلبخت چگونه فراموش شده بود؟

متوجه شدم که حاجی شنوایی اش را از دست داده است.

عشق عقلم را مختل کرده بود.

شبی از شبها که مهتاب در سینه آسمان نور می پاشید فکر احمقانه و خطرناکی در ذهن پریشانم خطور کرد.

تصمیم گرفتم قبر گلبخت را بشکافم و جسد اورا با خود ببرم

وهمین کا را هم کردم . جسدش را عاشقانه از قبر بیرون کشیده و بر دوش انداخته و در اینجا اوردم و پشت آن سنگ زیر علفها پنهان کردم .

طبیعت وحشی معشوقه ام را به نیستی کشاند و گوشتهایش تجزیه شد. اما من استخوانهای اورا دارم و با تمام وجود از آن مراقبت میکنم . شبها با او زیر نور مهتاب دراز میکشم. روزها در کنارش می نشینم و با او حرف میزنم.

او مرا میفهمد ، حال مرا درک میکند و به من عشق می ورزد.

من خوشبخترین آدم این روستا هستم.

بگذار اهالی روستا هرچه دلشان میخواهد در مورد من بگویند

مرا با مردمی که هیچ نشانی از عشق در ارثیه شان نیست کاری نیست

.ازاینجا برو ودیگر هرگز به اینجا نیا و خلوت من و گلبخت را برهم نزن.از این عاشقانه غم انگیز من هم به کسی چیزی نگو...

در حالی که سخت اشک می ریخت ، اسکلت معشوقه اش را در آغوش گرفت و رفت

پایان.

 

 

نقد یکی از دوستان خیلی برام جالب و آموزنده بود که در اینجا میخوانید

 

نویسنده: ماه مهربون
 
 
شنبه 8 اسفند1388 ساعت: 11:37
 
 
سلام !


از داستان و داستان نویسی چیز زیادی سر در نمی آرم اما:

1. با توجه به اینکه بعضی از موضوعات در داخل داستانت روشن نشده بود یعنی زیاد بهش پرداخته نشده بود احساس کردم که از بلند شدن داستان و در نتیجه نخوانده شدنش ترسیدی بنابراین سعی کردی خلاصه اش کنی ولی به نظرم این به مطلبت ضرر رسونده برای مثال:

1.1. این عاشق داستان از کجا فهمیده بود که حاجی اکبر هنوز در درون خانه است

1.2. حاجی اکبر ثروتش را از کجا به دست آورده بود؟

1.3. صدای شلیک دوم بعد از شلیک اول که به گل بخت شده بود به چه دلیل بود؟

1.4. گلبخت چه شکلی بود (به کمی توصیف احتیاج داریم تا بتونیم حس عاشق داستان رو درک کنیم)

1.5. عاشق داستان چه خصوصیتی داشت که باعث شد گلبخت یهو عاشقش بشه؟ (با توجه به اینکه گلبخت از خانواده ای متمول بود و تا دلیل خاصی وجود نداشته باشه نمی تونیم قبول کنیم که گلبخت یهو سر یه موضوع الکی عاشق غریبه داستان بشه)

1.6. چرا حاجی به عاشق داستان شلیک نکرد؟ (با توجه به اینکه به دخترش شلیک کرد اما به نوکرش نه) و غیره

تنها پیامی که من تونستم از این داستان بگیرم این بود که همیشه افراد به اون شکلی نیستند که ما فکر می کنیم در حالیکه شاید داستانی با این قدرت می تونست پیام بهتری رو به ارمغان داشته باشه.

البته آغاز داستان هم به شکلی بود که خیلی گیرا نبود یعنی با خوندن همون دو یا سه سطر اول به راحتی می شد حدس زد که ما قراره با حل شدن یه معما (از اون معماهای تکراری که یک شخصیت خوب در چشم مردم به شیوه دیگه ای انعکاس پیدا کرده) سر و کار داشته باشیم.
|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه نهم بهمن 1388  |
 راه اشتباه
 

آن که سامان غزلهایم از اوست نا سرو سامانی ام را حس نکرد

عکس خودم

---------------------------------------------------------------------------------------

گریزی به کوچه های محرم

 

 

دریغا

معاویه ها زنده اند

یزیدها زنده اند ، شمر ها زنده اند...

وا حسرتا که این خون شهیدان است که بی رحمانه پایمال شده است

حسین آنروز پرچم سرخ را هرگز به زمین نگذاشت که  به جهانیان بفهماند :کل یوم عاشورا  وکل ارض کربلا...

ولی ما... امروز

بجای اینکه این پرچم سرخ را به سینه دشمن بکوبیم

پرچم سیاه به دست گرفته و به سینه ی خود میکوبیم

افسوس...

معاویه ها زنده اند

یزید ها زنده اند، شمرها زنده اند

وفقط این خون شهیدان است که پایمال شده است

زینبها اسیر شده اند

سجادها اسیر شده اند

وا حسرتا واحسرتا

منجی کجایی ؟منجی کجایی؟

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388  |
 
رفت حاجی  به طواف حرم و باز آمد        ما به قربان تو رفتیم وهمانجا ماندیم

 

 

 

دوستان و اساتید عزیزم    دعا کنید که دوباره شور وشوق نوشتن به من بگردد

همه شما را از جان و دل دوست دارم

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در یکشنبه پانزدهم آذر 1388  |
 حال و هوایم عوض شد
 

دوباره خنده...

کمی هم چاق شدم !

خیلی زیاد از عشق متنفر

عشق ، شاید عشق زود هنگام

.به من آموخت که دیگر هرگز نشوم

عاشق........................................!

من  به بخشندگی ام اعتماد چندین  ساله دارم

و او را ، آن ظالم را هزار بار برای هزارویک

ظلم و بی وفایی و خطایش می  بخشم و از خدا میخوام

در هرجای این کره خاکی که هست شاد باشد درست مثل من

 گاهی اوقات ، فقط گاهی اوقات دلم برایش سخت می سوزد ، تنهاست

 تنها ست ، حتی تنها تر از من ، من همه را دارم غیر از او    درست برخلاف

آن روزها که فقط او را داشتم ولی فقط او بود و دیگر هیچ ، حالا فهمیدم که چقدر

 

تنها بودم.

حال و هوایم عوض شد

با سار پشت پنجره جایم عوض شد

مثل سابق شعر می بافم فقط باخیلی تغییر، قافیه هایم عوض شد

حال و هوایم عوض شد

 

بدرود ای عشق  همیشه دروغ 

 

و سلام ای زندگی پر فروغ

 

 

                                                                                                                 دوستان عزیزم منتظر داستانهای جدید من باشید  قول میدهم با داستانهای زندگی مهاجرین افغانستانی در ایران  خدمت برسم

 

sajjad         alikhani

00989354425535

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در شنبه بیستم تیر 1388  |
 وقتش رسیده...
وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

 

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

 

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

 

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

 

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

 

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

 

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

 

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

 

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

 

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

 

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

 

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

 

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

 

 

 برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388  |
 

نامه ای به امام رضا

 

 

من پر دلتنگی ام تو دور

از من ! کاش می شد دلتنگی هامو بریزم تو آغوشت و خودمو بچسبونم به سینه ات و مچاله بشم تو بغلت و های های گریه کنم و تو نازم کنی و با دستای مهربونت نوازشم.

اما حیف ! حیف که تو اونطرف زیر آوری از خاک و سنگهای قیمتی و باز اینها همه زندونی آهنهای مشبک طلاکوب. و من این طرف این آهن پاره ها ، زندونی یک مشت گوشت و پوست واستخون که گرسنگی یک هفته ای و تشنگی سه روزه و بی هوایی یک دقیه ای و بی فکری لحظه ای - که این لحظه از ثانیه و از خود لحظه هم کمتره می کشتش !

ببین من کجام و تو کجا؟؟؟؟؟؟

اره ، من اینور ، زندونی این چیزای مزخرف و تو اونور اسیر خاک !

همینه ، شاید همین باشه ، شاید هم حتما همین باشه که هرچه اومدم و در زدم و ناله کردم و گریه سر دادم و مویه پردازی کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم ونیاز آوردم و ناز کشیدم وبعد دست خالی برگشتم.

آه ... آخ از این همه دلتنگی و بی کسی ، و بد تر از آن این سکوت متداوم توست که نه میگی برو ونه میگی بیا !

این سکوت تو که البته شاید داری داد می زنی و من به خاطر فاصله ای که از همدیگه داریم ، نمیشنوم .

و کاش توکه یک کم از ماوراء الطبیعه و غیر طبیعه و کوفت و زهر مار میدونی نزدیکتر می اومدی و دستمو میگرفتی وعلاوه بر اون نذر های خودم شرط و شروط خودتو هم میگفتی و منو از این بیکسی و لا اوبالی و لنگ در هوایی نجات میدادی

نه اینکه ساکت باشی و یا اینکه از دور داد بزنی که این نه به در من میخوره و نه من از دور صداتو میشنوم

شاید از من بدت میاد ، که باز اگه این باشه باید میومدی و یک چیزی از نزدیکتر بهم میگفتی که من باورم بشه

نه اینکه ...

آه... آخ که بعد اون قرار و مدار یک طرفه که فکر میکردم شنیدی و قبول کردی و... آخه همه میگن تو همین نزدیکی هایی و می شنویی و میبینی و معجزه میکنی . اما هیچ اتفاقی نیافتاد. و من داغون و خراب و لت و پار و زمین کش دماغ سوخته و لب آویخته رسیدم خونه و هی گریه کردم و هی گریه کردم و هی گریه کردم.

و حالا چهار ما است که دارم به خودم میخندم که چقدر ساده بودم که به تو اعتماد کردم . خب من مثل همه ی مردم که میان اونجا فکر میکردم که دستت بازه و آغوشت گرمه و ضامن این غریب از همه جا و همه کس _ حتی خودش پیش خدا میشی و کارشو راست و ریس میکنی و میگی : برو خدا به همرات.

فکر اینو نکرده بودم که اگر من زندونی خودم و تن خاکی و هوسهای جور واجورم ، تو هم زیر خاکی و اسیر سنگی و زندونی آهنهای مشبک طلاکوب ، و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست

شایدهم کاری ازت ساخته هست و برای من انجام نمیدی!!!

بی تعارف بگم که : دو ماه بهت فرصت میدم که منو از این بی کسی و لا اوبالی و پادر هوایی نجات بدهی وگرنه به خداوندی خدا و به بزرگی خودت روز قیامت پیش مادرت ازت شکایت میکنم.

===========================================

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دوستان من به زودی بر میگردم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در سه شنبه هفدهم دی 1387  |
 داستان لباس عید
 

لباس عید

درتصاوير هوايي از شهرك كوچكي به نام (( گلشهر)) كه درجنوب مشهد واقع شده است ، اولين چيزي كه توجه آدم را جلب ميكند تيرگي خطي است باريك ، كه در حقيقت خياباني است به طول تقريبي هشتصد مترو تراكم جمعيت نسبتا زياد.
اين خيابان باريك ((بازارشلوغ )) نام دارد كه بعضي ها (( شلوغ بازار)) هم ميگويند و تقريبا تمام ساعات روز پر رونق است
حتي انهايي كه در اين بازار كاري ندارند هم اگر يك بار از انجا نگذرند دلشان ارام نمي شود.

****
دو روز بيشتر به عيد نوروز با قي نمانده بود . ((شلوغ بازار)) بازاري كه به گفته اهالي ، در ان از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد پيدا ميشود حالا شلوغ تر از هميشه به نظر ميرسيد.
همه براي عيد كه دو روز ديگر بيشتر نمانده بود  خريد ميكردند .
نزديك به غروب ؛
در ميان سيل جمعيت ، زن جواني با قدي متوسط و لاغر اندام دست دختر هشت ساله اش را گرفته بود و به پيش ميرفت . گوشه چادر رنگ پريده اش به زمين كشيده ميشد .
او قدمهايش را بلند بلند بر ميداشت طوري كه دخترش به دنبال او كشيده ميشد
مغازه هارا زير چشمي از نظر ميگذراند و  خدا خدا ميكرد كه دخترش  (( معصومه )) از او چيزي نخواهد
در دلش به آقاي  (( سالاري )) فحش و ناسزا ميگفت
معصومه  با چشمان درشت و سياهش به اطراف نگاه ميكرد  با ديدن همسن و سالان خودش كه همراه پدر و مادرشان خريد امده بودند و بعضي هاشان هم لباسهاي رنگارنگ پوشيده بودند
فراموش كرده بود كه يك ساعت پيش مادرش با آقاي (( سالاري)) بگو مگو كرده
زن غرق در افكارش بود و شديدا نگران كه نكند اقاي (( سالاري)) مزد چهار ماه كارش را به او ندهد و تهديدش را عملي كند
 ناگهان صداي وحشتناك ترمز يك ماشين اورا به خود آورد ماشين در فاصله ي پنج سانتي متري او متوقف شد . راننده هم هرچه از دهانش بيرون امد به زن گفت:
- اوهوي زنكه احمق  حواست كجاست ؟ چرا جلو ات را نگاه نميكني ؟ الان اگر بهت زده بودم كه هر دوی مان بد بخت شده بودیم !
زن مضطرب و وحشت زده  با چشمانش معصومه  را جستجو ميكرد .
معصومه در گوشه اي ايستاده  و رنگش كاملا پريده بود
زن كه حالا خيس عرق شده بود و تنش ميلرزيد دست معصومه را گرفت و بي توجه به ناسزاهاي ان مرد راننده از انجا دور شد
به خانه اش رسيد كليدش داخل قفل دروازه رنگ پريده چرخيد و با كمي هل دادن ان را باز كرد
وقتي داخل حيات امد چادر را از سرش برداشت  و به طرف شير اب رفت كه صورتش را بشويد . (( فرزانه )) دختر صاحب خانه اش با ديدن معصومه گفت سلام معصومه خانم بيا باهم بازي كنيم ببين مامانم چه لباسي برام خريده
مامان تو برات چي خريده؟
معصومه در جوابش گفت :
واي فرزانه چه خوشگله  خوش به حالت
مامان من برام هيچي نخريده
فرزانه با غروركودكانه پرسيد :
چرا نخريده مگه نميدونه دو روز ديگه عيد نوروزه؟
معصومه گفت : ميدونه ولي صاحب كارش بهش پول نداد تازه خيلي هم باهم دعوا كردند . اون آقا به مامانم گفت برو گمشو زنكه بي لياقت ديگه نميخوام اينجا كار كني
اشك در چشمان معصومه جمع شده بود و صدايش به بغض تبديل شده بود . از فرزانه جدا شد و رفت روي پله ها نشست و دستانش را زير چانه اش گذاشت و به نقطه اي خيره شد
پنجره طبقه بالا باز شد و پرده حرير ان كنار رفت . نگين خانم كه انگار منتظر امدن زن بود سرش را از پنجره بيرون كرد و رو به مادر معصومه كرد :
-   سلام سكينه خانم
خوب شد امدي الان ميام پايين  كمي باهات كار دارم
صداي تق تق كفشهايش كه داشت از پله ها پايين مي امد نزديك و نزديكتر ميشد.
- خب سكينه خانم خسته نباشي ، بيا بريم بالا يك چاي برات بريزم خستگي ات رفع بشه
- نه خانم من فرصت ندارم  لطفا امرتان را بفرماييد
- راستش سكينه خانم الان درست چهار ماهه  كه كرايه اتاقت را ندادي . فردا پس فردا هم عيد ه و تعطيلات 
- اه ... خانم باور مي كني صاحب كارم حتي يك ریال از مزد چهار ماهه ام را نداده به محضي كه بگيرم همش را تقديم ميكنم شرمنده ام به خدا .
نگين خانم لبخند مصنوعي راكه بر لب داشت جمع كرد
- ببين سكينه خانم  مشكلات شما به من اصلا مربوط نيست . چهار ماه است كه به بهانه هاي مختلف از دادن كرايه اتاقت شانه خالي ميكني
خدا شاهده ماهم مشكل داريم . بچه ها  پاشون رو تو يه كفش كردند كه بريم مسافرت . خودت ميدوني كه سفر خرج داره.
 - نگين خانم به سر بچه هات قسم كه ندارم  به خدا اگه داشتم راضي نبودم كه به شما بدهكار باشم تو خونه هم چيز بدرد بخوري نداريم كه بفروشيم
يه فرش سوراخ سوراخ و يك كمد شكسته رو كي ميخره ؟ شوهرم  هم که ...
- شوهرت هم که داره آب خنک میخوره ، خب این مشکل خودتونه  میخواست دزدی نکنه
زن با بغض و چشمانی اشک آلود گفت : نگین خانم یعنی توهم فکر میکنی شوهر من واقعا دزدی کرده ؟
به جون بچه ات قسم اون چیزی ندزدیده این فقط یک تهمته و بس.
- به هر حال سکینه خانم تا یه هفته ی دیگه هم بهت فرصت میدم اگه کرایه عقب مونده تو دادی که دادی ، در غیر این صورت مجبورم بهت بگم که جول و پلاستو جمع کنی و از اینجا بری
اشک در چشمان سکینه خانم جمع شد و با بغض گفت : چشم نگین خانم
چادرش را برداشت و به سرعت رفت  داخل اتاقش
نگین خانم سری تکان داد و دخترش را صدا زد :
فرزانه ، دخترم بیا بریم خونه عزیزم هوا داره تاریک میشه
فرزانه با کفشهای نو لباسهای سفیدش که درست  مثل لباس عروس بود از کنار معصومه که روی پله ها نشسته بود رد شد و همراه مادرش داخل خانه رفت
معصومه هم داخل حیاط نماند و رفت وقتی پشت در اتاق شان رسید صدای هق هق مادرش را که داشت گریه میکرد شنید با عجله رفت و خودش را در اغوش مادر انداخت .
اشک بود که از چشمان مادر سر میخورد و لابلای موهای طلایی رنگ معصومه نا پدید میشد
شب شد و تاریکی بر گستره ی(( گلشهر)) خیمه بر افراشت مغازه های بازار شلوغ هم روبه تعطیلی نهادند
اما مادر معصومه همچنان بر بد بختی خود می گریست و دست نوازشگرش را بر سرمعصومه که مدام میگفت : مامان گریه نکن من لباس نو نمی خوام من خوراکی های خوشمزه نمی خوام ، من دیگه بزرگ شدم مامان تورو خدا گریه نکن, میکشید.
 در جای دیگری از شهر کمی دورتر از گلشهر آقای سالاری هم آرام و قرار نداشت و در اتاق خود مضطرب راه میرفت و سیگاربرگ دود میکرد و گاهی هم از پنجره اتاقش که شهر را در نظر او مثل تابلویی پر از چراغ نشان میداد نگاه میکرد . هیچ کس جز خودش نمیدانست که چرا بیخواب و بی قرار شده است
در یک لحظه از خودش متنفر شد
- اخه احمق خجالت نکشیدی از اون زن بیچاره چنین تقاضای کثیفی بکنی؟ لعنت بر تو
حالا اگه او جریان را به همه بگه چه خاکی به سرم بریزم از فردا هیچ کدام از کارگرام سرکار نخواهد امد
 مرد مردد مانده بود و نمیدانست چه بکند.
بی طاقت شد لباسهایش را پوشید به سرعت خود را با آسانسور به پارکینگ رساند ، سکوت شب را صدای چرخش چرخهای ماشنیش در هم شکست
حسی عجیبی به مرد دستور میداد که هرچه زود تر خودش را به کارخانه برساند.
شب از نیمه گذشته بود و خیابانها خلوت ، او باسرعت تمام خیابانها ، چهار راه ها و چراغ قرمزها را  رد میکرد.
وقتی جلوی کارخانه اش رسید با تصویر عجیبی روبرو شد
مهرداد ،  نگهبان کارخانه ، به کمک دو نفر دیگر از انبار جنس خارج میکردند و داخل وانت نیسان بار میکردند
همین که چراغ ماشین آقای سالاری فضا  را روشن کرد مهرداد و همدستانش در جای خود میخ کوب شدند
 فردای آنروز آقای سالاری شکایت خود را از شوهر سکینه خانم  پس گرفت و از سکینه خانم هم عذرخواهی کرد  غروب آنروز که فردایش عید بود اهالی ((بازار شلوغ)) شاهد خریدن لباس پدر و مادر معصومه  بودند .

 

 


 


پایان
سجاد علیخانی/ مشهد

 

 

09354425535

 


 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 
رفته بودم كه كودكي ام را ، زلالي ام را از اين دنياي كثيف و بي وفا پس بگيرم
سه شبانه روز در دور ترين نقطه صحرا بدون رفيق بدون همدم خيمه زدم . اما چه سود؟ بهر دل سامان نشد . كار عمر آسان گرفتم ، كار عشق آسان نشد
ديگه به آخرراه رسيده ام شكست ننگين خود را ناباورانه باور دارم دلم ميخواد سر بر خاك بگذارم و ديگر بلند نشوم بخوابم به درازاي عمر كوتاهم كه اين روزها نفس هاي اخرم را ميكشم.
.... بعد از ان دوست و دشمن شاهد اين نوشته ها خواهند بود : درگذشت ناگهاني نه ، درگذشت تدريجي شادوران مرده ياد سجاد عليخاني را به اطلاع دوستان و آشنايان ميرسانيم. بيمي از مرگ ندارم فقط يك افسوس و حسرت بزرگ در دلم خواهد ماند و ان هم اينكه چرا با من بازي كرد؟ چرا فريبم داد و چرا مرا فروخت؟
اره رفته بودم به صحرا تا به كودكي ام برگردم ، به خودم .
دلم براي خودم تنگ شده بود .
دلم براي كودكي ام كه زلال بودم و بي آلايش ؛ تنگ شده بود.
دلم براي ان روزهاي شادي وخنده براي روزها چوپاني و گله و صحرا و كوه و محله تنگ شده بود
براي روزهايي كه دلم بازيچه هيچ بي وفايي نشده بود
روزهاي كودكي ام
روزهايي كه زندگي بي حيا وار زشتي هايش را به رخم نميكشيد ، و روحم ، نفرت ، شعار ؛ دروغ ، و بي وفايي را نمي شناخت
وقتي داشتم وسايلم را جمع ميكردم كه بروم به صحرا هم اشك ميريختم و هم دعوا كردن مادرم را تحمل ميكردم كه مثل هميشه مهربان اما ناراحت ميگفت پسره احمق اين چه كاري است كه ميكني اگر خوراك گرگ ها شوي من چه خاكي به سرم بريزم؟

بارم سبك بود . يك خيمه ي دو نفره يك دفتر دوهزار توماني و يك بطري اب و يك كبريت و يك چاقو و ...
در اين سه شبانه روز خيلي سختي كشيدم اول اينكه ، از شما چه پنهان از تنهايي ام ميترسيدم دوم اينكه نور كافي نداشتم
و ديگر اينكه هوا خيلي سرد بود
اما خوشحالم از اينكه اين دفتر دو هزار توماني ام كه در واقع دويست برگ دارد را پر از دل نوشته كردم
دفترم را پر از شعر و قطعاتي كردم كه در وصف يار بي وفايم نوشتم
گاهي با خيالش خنديدم گاهي برايش ني لبك زدم و او در رويايم رقصيد و دست افشاني كرد
تا دور دستها با او قدم زدم

اما حاصل تمام اين خيال پردازي ها جز اشك چيزي نبود
حتي خواستم مهرش را از دلم بيرون كنم اما باور كنيد كه نشد !
نميدانم حالا خودش اين نوشته هاي مرا ميخواند يا نه
اما خطاب به او ميگويم:
عزيزم خسته ام ... خسته از اين جمله هاي سر خورده اي كه براي چشمان تو كنار ميگذارم . از اين شب بوهاي خوشبو كه براي تو مي چينم.
از اين غروب هاي تمام نشدني غزلهايم. از خط به خط اين نامه ها از تمام اين واژه هاي غمگين كه از قلب پاره پاره ام سر ميخورد و به سراشيبي احساس اين دفتر دو هزار توماني مي چسبد.
از اين دلتنگي هاي ممتد و هميشگي و قلبم . قلبم كه برايت منقبض ميشود .و از درد سوراخ سوراخ مي شود.
از تكرار هميشگي اين ماجرا .
از تصوير سازي هاي پوچ داستان برگشتن تو ، خسته شده ام
من از هراس رفتنت ، هميشه خوابهاي طلايي ام را ساده از دست داده ام
نميدانم به كجاي اين قصه ي شوم بايد عادت كنم وقتي تو مي روي ومن حتي در ميان اشكهايم نيز آواره مي شوم .
دلم با پاي خسته و شكسته تا پشت پنجره چشمانت تقلا ميكند به اميد اينكه نيم نگاهي از ره لطف به اين عاشق زار بياندازي اما زهي خيال باطل

و لبم مدام زمزمه گر اين شعر كه :
عجبي نيست اگر مونس يار است رقيب            بنشيند بر گل هرزه گياهي گاهي
دارم اميد كه با گريه دلت نرم کنم                    بهر طوفان زده سنگي است پناهي گاهي
تو مي بيني بغض هايي را كه در كنج قلب بي گناهم جا گرفته اند . تو مي شنوي صداي گنگ احساس پاك و خدايي مرا .از برودت حرفهايي كه پشت چشمان زشتم پاشيدي سلولهاي ترانه هايم منجمد ميشود . خسته شده ام از بس به پنجره بسته ي چشمان تو كوبيدم و نگاه هاي ملتمس خود را به روي شيشه اش نقاشي كردم . از بس در افق نگاه تو به دنبال ابيات گمشده ي شعرم بودم و هر بار احساس خرد شده ي خود را در پشت چشمان تو گذاشتم و تو آهسته و شايد هم با خنده عبور كردي از كنار سر نوشت من
شايد سهم من از عشق فقط همين باشد كه با چشمان خيسم نظاره گر عشق جديد تو باشم
گفته بودم حاظرم جانم را فدايت كنم
اكنون دارم به قولم عمل ميكنم مثل يك مرد مثل يك افغاني واقعي ، تمام خواسته ها و دلخوشي هايم را قرباني تو مي كنم تا تو راحت با يار خود خوش بگذراني
اره سهم من از عشق همين است كه تو به من هديه دادي
تا اخر عمر ازتو متشكرم به خاطر اين تحفه با ارزشت
به خاطر اين اشكي كه تا ابد بر چشمانم نهادي دنيا دنيا تشكر ميكنم

 

                      تا اخر عمرم به نام تو و به پای تو مینشینم

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 ...لباس عید .. قسمت اول..

 

 

درتصاوير هوايي از شهرك كوچكي به نام (( گلشهر)) كه درجنوب مشهد واقع شده است ، اولين چيزي كه توجه آدم را جلب ميكند تيرگي خطي است باريك ، كه در حقيقت خياباني است به طول تقريبي هشتصد مترو تراكم جمعيت نسبتا زياد.

اين خيابان باريك ((بازارشلوغ )) نام دارد كه بعضي ها (( شلوغ بازار)) هم ميگويند و تقريبا تمام ساعات روز پر رونق است

حتي انهايي كه در اين بازار كاري ندارند هم اگر يك بار از انجا نگذرند دلشان ارام نمي شود.

****

دو روز بيشتر به عيد نوروز با قي نمانده بود . ((شلوغ بازار)) بازاري كه به گفته اهالي ، در ان از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد پيدا ميشود حالا شلوغ تر از هميشه به نظر ميرسيد.

همه براي عيد كه دو روز ديگر بيشتر نمانده بود خريد ميكردند .

نزديك به غروب ؛

در ميان سيل جمعيت ، زن جواني با قدي متوسط و لاغر اندام دست دختر هشت ساله اش را گرفته بود و به پيش ميرفت . گوشه چادر رنگ پريده اش به زمين كشيده ميشد .

او قدمهايش را بلند بلند بر ميداشت طوري كه دخترش به دنبال او كشيده ميشد

مغازه هارا زير چشمي از نظر ميگذراند و خدا خدا ميكرد كه دخترش (( معصومه )) از او چيزي نخواهد

در دلش به آقاي (( سالاري )) فحش و ناسزا ميگفت

معصومه با چشمان درشت و سياهش به اطراف نگاه ميكرد با ديدن همسن سالان خودش كه همراه پدر و مادرشان خريد امده بودند و بعضي هاشان هم لباسهاي رنگارنگ پوشيده بودند

فراموش كرده بود كه يك ساعت پيش مادرش با آقاي (( سالاري)) بگو مگو كرده

زن غرق در افكارش بود و شديدا نگران كه نكند اقاي (( سالاري)) مزد چهار ماه كارش را به او ندهد و تهديدش را عملي كند

ناگهان صداي وحشتناك ترمز يك ماشين اورا به خود آورد ماشين در فاصله ي پنج سانتي متري او متوقف شد . راننده هم هرچه از دهانش بيرون امد به زن گفت:

- اوهوي زنكه احمق حواست كجاست ؟ چرا جلو ات را نگاه نميكني ؟ الان اگر بهت زده بودم كه خواهر و مادرت گاييده شده بود

زن مضطرب و وحشت زده با چشمانش دخترش را جستجو ميكرد .

معصومه در گوشه اي ايستاده و رنگش كاملا پريده بود

زن كه حالا خيس عرق شده بود و تنش ميلرزيد دست معصومه را گرفت و بي توجه به ناسزاهاي ان مرد راننده از انجا دور شد

به خانه اش رسيد كليدش داخل قفل دروازه رنگ پريده چرخيد و با كمي هل دادن ان را باز كرد

وقتي داخل حيات امد چادر را از سرش برداشت و به طرف شير اب رفت كه صورتش را بشويد . (( فرزانه )) دختر صاحب خانه اش با ديدن معصومه گفت سلام معصومه خانم بيا باهم بازي كنيم ببين مامانم چه لباسي برام خريده

مامان تو برات چي خريده؟

معصومه در جوابش گفت :

واي فرزانه چه خوشگله خوش به حالت

مامان من برام هيچي نخريده

فرزانه با غروركودكانه پرسيد :

چرا نخريده مگه نميدونه دو روز ديگه عيد نوروزه؟

معصومه گفت : ميدونه ولي صاحب كارش بهش پول نداد تازه خيلي هم باهم دعوا كردند . اون آقا به مامانم گفت برو گمشو زنكه بي لياقت ديگه نميخوام اينجا كار كني

اشك در چشمان معصومه جمع شده بود و صدايش به بغض تبديل شده بود . از فرزانه جدا شد و رفت روي پله ها نشست و دستانش را زير چانه اش گذاشت و به نقطه اي خيره شد

پنجره طبقه بالا باز شد و پرده حرير ان كنار رفت . نگين خانم كه انگار منتظر امدن زن بود سرش را از پنجره بيرون كرد و رو به مادر معصومه كرد :

- سلام سكينه خانم

خوب شد امدي الان ميام پايين كمي باهات كار دارم

صداي تق تق كفشهايش كه داشت از پله ها پايين مي امد نزديك و نزديكتر ميشد.

- خب سكينه خانم خسته نباشي ، بيا بريم بالا يك چاي برات بريزم خستگي ات رفع بشه

- نه خانم من فرصت ندارم لطفا امرتان را بفرماييد

- راستش سكينه خانم الان درست چهار ماه است كه كرايه اتاقت را ندادي . فردا پس فردا هم عيد است و تعطيلات و

- اه ... خانم باور مي كني صاحب كارم حتي يك قران از مزد چهار ماهه ام را نداده به محضي كه بگيرم همش را تقديم ميكنم شرمنده ام به خدا .

نگين خانم لبخند مصنوعي راكه بر لب داشت جمع كرد

- ببين سكينه خانم مشكلات شما به من اصلا مربوط نيست . چهار ماه است كه به بهانه هاي مختلف از دادن كرايه اتاقت شانه خالي ميكني

خدا شاهده ماهم مشكل داريم . بچه ها پاشون رو تو يه كفش كردند كه بريم مسافرت . خودت ميدوني كه سفر خرج داره.

- نگين خانم به سر بچه هات قسم كه ندارم به خدا اگه داشتم راضي نبودم كه به شما بدهكار باشم تو خونه هم چيز بدرد بخوري نداريم كه بفروشيم

يه فرش سوراخ سوراخ و يك كمد شكسته رو كي ميخره ؟ شوهرم هم ...

 

ادامه دارد

 

قلب يخي

تقدیم به یاران بی وفا

كاش آن لحظه كه مي خواستي چشمهايت را براي هميشه از من بگيري ‌‌‌‌ آواز محزون قلب شكسته ام را مي شنيدي.

آواز محزون قلب شكسته ام را تمام قناري هاي عاشق شنيدند. تو چرا نشنيدي؟

قلبم را بارها شكستي ،اما باز با تام وجود تورا خواستار بودم.

نيازي نبود براي يافتن معني ( عشق ) تمام كتابها را زيرو رو كني ،كافي بود فقط يك بار ، فقط يك بار به نگاهم چشم ميدوختي.

ولي نگاه يخ زده ات هرگز نگاهم را حس نكرد و من مطمئنم قلب سرد ات هيچگاه گرم نخواهد شد.

چون قلب تو روز به روز سرد تر مي شود و آفتاب عشق من نيز به زودي غروب ميكندو  و فقط تو ميماني همراه قلب يخ زده ات

مهربان

هر گاه خواستی برگردی آغوش من باز است به روی تو

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387  |
 ............. نیایش به بهانه ماه شعبان المعظم............

خدا یا !

من عشق به تورا هم از تو میخواهم و عشق به عاشقان تورا

و عشق به هر کاری که مرا به تو نزدیک کند

خدایا !

عشقت را در دلم انداز و عشق به اولیائت را و عشق به جاده منتهی به

 سوی تورا و عشق به علامات راهنمای به سوی تو ، و عشق به

زائران و رائدان راه تورا.

خودت را معشوق ترین من قرار ده و مرا عاشق ترین خویش

 

گلدانهای آرزوی مرا به خشکی منشان و نردبان امید را از زیر پای دلم

مکشان و تا پایان این راه بی پایان مرا به خودم وا مگذار و دستم را

بگیر

خدا یا !

توفیق اطاعت و بٌعد معصیت ، آنچنانم عطا کن که تا قله ی شفاعت

محمد (ص) صعود توانم کرد و تا گذرگاه نسیم غفران تو توانم رسید.

ای کریم ترین برای حاجتمندان ، ای مهربانترین برای قاصدان ، ای

مونس ترین برای تنهایان و بی کسان ، ای مامن ترین برای آوارگان ،

ای گرم ترین آغوش برای وا ماندگان ، و ای پر قدرت و مهر ترین

دست برای مستمندان ،

من دست نیاز و واماندگی و حیرانی به دامان صمدیت و جبروت و

سبحانی تو آویخته ام . دستم را به تازیانه ی حرمان میازار و به خنجر

 یاًس کوتاه مکن

آمین یا رب العالمین

......................................

دوستان عزیزم در پست بعدی زندگی نامه مرا خواهی خواند

اگر نتونستم تمومش کنم داستان جدیدم تحت عنوان ( لباس عید ) را 

تقدیم حضورتان خواهم کرد تا با نقد و بررسی های شما  عزیزان بهتر

 شود

همه ی شما دوستان عزیزم را از ته قلب دوست دارم

 

 

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
  یا ایهالعالم عیدکم مبارک

خجسته اعیاد شعبان را خدمت تمامی رهپویان حق و

 

 عدالت تبریک و تهنیت عرض میکنم

 

 عید تان مبارک

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387  |
  به دیدارم بیا چشم انتظارم هنوزم من تورا دوست میدارم

به دیدارم بیا هرشب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیرسرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است

 

 

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده و این تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

 

 

شب افتاده ست و من تنها و تاریک ام

و در ایوان و در تالاب من دیریست

در خوابند

پرستوها و ماهی ها و این نیلو فر آبی

بیا ای مهربان با من

بیا ای یار مهتابی  

( اخوان ثالث)

 

به دیدارم بیا چشم انتظارم

|+| نوشته شده توسط سجادعلیخانی در جمعه یازدهم مرداد 1387  |
 
 
 
بالا