تبليغاتX
صدای غربت
داستان ، شعر خاطره ، درد دل
 

دوباره خنده...

کمی هم چاق شدم !

خیلی زیاد از عشق متنفر

عشق ، شاید عشق زود هنگام

.به من آموخت که دیگر هرگز نشوم

عاشق........................................!

من  به بخشندگی ام اعتماد چندین  ساله دارم

و او را ، آن ظالم را هزار بار برای هزارویک

ظلم و بی وفایی و خطایش می  بخشم و از خدا میخوام

در هرجای این کره خاکی که هست شاد باشد درست مثل من

 گاهی اوقات ، فقط گاهی اوقات دلم برایش سخت می سوزد ، تنهاست

 تنها ست ، حتی تنها تر از من ، من همه را دارم غیر از او    درست برخلاف

آن روزها که فقط او را داشتم ولی فقط او بود و دیگر هیچ ، حالا فهمیدم که چقدر

 

تنها بودم.

حال و هوایم عوض شد

با سار پشت پنجره جایم عوض شد

مثل سابق شعر می بافم فقط باخیلی تغییر، قافیه هایم عوض شد

حال و هوایم عوض شد

 

بدرود ای عشق  همیشه دروغ 

 

و سلام ای زندگی پر فروغ

 

 

                                                                                                                 دوستان عزیزم منتظر داستانهای جدید من باشید  قول میدهم با داستانهای زندگی مهاجرین افغانستانی در ایران  خدمت برسم

 

sajjad         alikhani

00989354425535

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:54  توسط سجاد  | 

وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

 

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

 

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

 

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

 

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

 

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

 

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

 

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

 

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

 

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

 

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

 

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

 

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

 

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

 

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

 

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

 

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

 

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

 

 

 برگزیده از وبلاگ : گنجشکها تابوت نمی خواهند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 21:17  توسط سجاد  | 

نامه ای به امام رضا

 

 

من پر دلتنگی ام تو دور

از من ! کاش می شد دلتنگی هامو بریزم تو آغوشت و خودمو بچسبونم به سینه ات و مچاله بشم تو بغلت و های های گریه کنم و تو نازم کنی و با دستای مهربونت نوازشم.

اما حیف ! حیف که تو اونطرف زیر آوری از خاک و سنگهای قیمتی و باز اینها همه زندونی آهنهای مشبک طلاکوب. و من این طرف این آهن پاره ها ، زندونی یک مشت گوشت و پوست واستخون که گرسنگی یک هفته ای و تشنگی سه روزه و بی هوایی یک دقیه ای و بی فکری لحظه ای - که این لحظه از ثانیه و از خود لحظه هم کمتره می کشتش !

ببین من کجام و تو کجا؟؟؟؟؟؟

اره ، من اینور ، زندونی این چیزای مزخرف و تو اونور اسیر خاک !

همینه ، شاید همین باشه ، شاید هم حتما همین باشه که هرچه اومدم و در زدم و ناله کردم و گریه سر دادم و مویه پردازی کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم و هی نذر کردم ونیاز آوردم و ناز کشیدم وبعد دست خالی برگشتم.

آه ... آخ از این همه دلتنگی و بی کسی ، و بد تر از آن این سکوت متداوم توست که نه میگی برو ونه میگی بیا !

این سکوت تو که البته شاید داری داد می زنی و من به خاطر فاصله ای که از همدیگه داریم ، نمیشنوم .

و کاش توکه یک کم از ماوراء الطبیعه و غیر طبیعه و کوفت و زهر مار میدونی نزدیکتر می اومدی و دستمو میگرفتی وعلاوه بر اون نذر های خودم شرط و شروط خودتو هم میگفتی و منو از این بیکسی و لا اوبالی و لنگ در هوایی نجات میدادی

نه اینکه ساکت باشی و یا اینکه از دور داد بزنی که این نه به در من میخوره و نه من از دور صداتو میشنوم

شاید از من بدت میاد ، که باز اگه این باشه باید میومدی و یک چیزی از نزدیکتر بهم میگفتی که من باورم بشه

نه اینکه ...

آه... آخ که بعد اون قرار و مدار یک طرفه که فکر میکردم شنیدی و قبول کردی و... آخه همه میگن تو همین نزدیکی هایی و می شنویی و میبینی و معجزه میکنی . اما هیچ اتفاقی نیافتاد. و من داغون و خراب و لت و پار و زمین کش دماغ سوخته و لب آویخته رسیدم خونه و هی گریه کردم و هی گریه کردم و هی گریه کردم.

و حالا چهار ما است که دارم به خودم میخندم که چقدر ساده بودم که به تو اعتماد کردم . خب من مثل همه ی مردم که میان اونجا فکر میکردم که دستت بازه و آغوشت گرمه و ضامن این غریب از همه جا و همه کس _ حتی خودش پیش خدا میشی و کارشو راست و ریس میکنی و میگی : برو خدا به همرات.

فکر اینو نکرده بودم که اگر من زندونی خودم و تن خاکی و هوسهای جور واجورم ، تو هم زیر خاکی و اسیر سنگی و زندونی آهنهای مشبک طلاکوب ، و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست و کاری ازت ساخته نیست

شایدهم کاری ازت ساخته هست و برای من انجام نمیدی!!!

بی تعارف بگم که : دو ماه بهت فرصت میدم که منو از این بی کسی و لا اوبالی و پادر هوایی نجات بدهی وگرنه به خداوندی خدا و به بزرگی خودت روز قیامت پیش مادرت ازت شکایت میکنم.

===========================================

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 دوستان من به زودی بر میگردم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:55  توسط سجاد  | 

 

لباس عید

درتصاوير هوايي از شهرك كوچكي به نام (( گلشهر)) كه درجنوب مشهد واقع شده است ، اولين چيزي كه توجه آدم را جلب ميكند تيرگي خطي است باريك ، كه در حقيقت خياباني است به طول تقريبي هشتصد مترو تراكم جمعيت نسبتا زياد.
اين خيابان باريك ((بازارشلوغ )) نام دارد كه بعضي ها (( شلوغ بازار)) هم ميگويند و تقريبا تمام ساعات روز پر رونق است
حتي انهايي كه در اين بازار كاري ندارند هم اگر يك بار از انجا نگذرند دلشان ارام نمي شود.

****
دو روز بيشتر به عيد نوروز با قي نمانده بود . ((شلوغ بازار)) بازاري كه به گفته اهالي ، در ان از شير مرغ گرفته تا جان آدميزاد پيدا ميشود حالا شلوغ تر از هميشه به نظر ميرسيد.
همه براي عيد كه دو روز ديگر بيشتر نمانده بود  خريد ميكردند .
نزديك به غروب ؛
در ميان سيل جمعيت ، زن جواني با قدي متوسط و لاغر اندام دست دختر هشت ساله اش را گرفته بود و به پيش ميرفت . گوشه چادر رنگ پريده اش به زمين كشيده ميشد .
او قدمهايش را بلند بلند بر ميداشت طوري كه دخترش به دنبال او كشيده ميشد
مغازه هارا زير چشمي از نظر ميگذراند و  خدا خدا ميكرد كه دخترش  (( معصومه )) از او چيزي نخواهد
در دلش به آقاي  (( سالاري )) فحش و ناسزا ميگفت
معصومه  با چشمان درشت و سياهش به اطراف نگاه ميكرد  با ديدن همسن و سالان خودش كه همراه پدر و مادرشان خريد امده بودند و بعضي هاشان هم لباسهاي رنگارنگ پوشيده بودند
فراموش كرده بود كه يك ساعت پيش مادرش با آقاي (( سالاري)) بگو مگو كرده
زن غرق در افكارش بود و شديدا نگران كه نكند اقاي (( سالاري)) مزد چهار ماه كارش را به او ندهد و تهديدش را عملي كند
 ناگهان صداي وحشتناك ترمز يك ماشين اورا به خود آورد ماشين در فاصله ي پنج سانتي متري او متوقف شد . راننده هم هرچه از دهانش بيرون امد به زن گفت:
- اوهوي زنكه احمق  حواست كجاست ؟ چرا جلو ات را نگاه نميكني ؟ الان اگر بهت زده بودم كه هر دوی مان بد بخت شده بودیم !
زن مضطرب و وحشت زده  با چشمانش معصومه  را جستجو ميكرد .
معصومه در گوشه اي ايستاده  و رنگش كاملا پريده بود
زن كه حالا خيس عرق شده بود و تنش ميلرزيد دست معصومه را گرفت و بي توجه به ناسزاهاي ان مرد راننده از انجا دور شد
به خانه اش رسيد كليدش داخل قفل دروازه رنگ پريده چرخيد و با كمي هل دادن ان را باز كرد
وقتي داخل حيات امد چادر را از سرش برداشت  و به طرف شير اب رفت كه صورتش را بشويد . (( فرزانه )) دختر صاحب خانه اش با ديدن معصومه گفت سلام معصومه خانم بيا باهم بازي كنيم ببين مامانم چه لباسي برام خريده
مامان تو برات چي خريده؟
معصومه در جوابش گفت :
واي فرزانه چه خوشگله  خوش به حالت
مامان من برام هيچي نخريده
فرزانه با غروركودكانه پرسيد :
چرا نخريده مگه نميدونه دو روز ديگه عيد نوروزه؟
معصومه گفت : ميدونه ولي صاحب كارش بهش پول نداد تازه خيلي هم باهم دعوا كردند . اون آقا به مامانم گفت برو گمشو زنكه بي لياقت ديگه نميخوام اينجا كار كني
اشك در چشمان معصومه جمع شده بود و صدايش به بغض تبديل شده بود . از فرزانه جدا شد و رفت روي پله ها نشست و دستانش را زير چانه اش گذاشت و به نقطه اي خيره شد
پنجره طبقه بالا باز شد و پرده حرير ان كنار رفت . نگين خانم كه انگار منتظر امدن زن بود سرش را از پنجره بيرون كرد و رو به مادر معصومه كرد :
-   سلام سكينه خانم
خوب شد امدي الان ميام پايين  كمي باهات كار دارم
صداي تق تق كفشهايش كه داشت از پله ها پايين مي امد نزديك و نزديكتر ميشد.
- خب سكينه خانم خسته نباشي ، بيا بريم بالا يك چاي برات بريزم خستگي ات رفع بشه
- نه خانم من فرصت ندارم  لطفا امرتان را بفرماييد
- راستش سكينه خانم الان درست چهار ماهه  كه كرايه اتاقت را ندادي . فردا پس فردا هم عيد ه و تعطيلات 
- اه ... خانم باور مي كني صاحب كارم حتي يك ریال از مزد چهار ماهه ام را نداده به محضي كه بگيرم همش را تقديم ميكنم شرمنده ام به خدا .
نگين خانم لبخند مصنوعي راكه بر لب داشت جمع كرد
- ببين سكينه خانم  مشكلات شما به من اصلا مربوط نيست . چهار ماه است كه به بهانه هاي مختلف از دادن كرايه اتاقت شانه خالي ميكني
خدا شاهده ماهم مشكل داريم . بچه ها  پاشون رو تو يه كفش كردند كه بريم مسافرت . خودت ميدوني كه سفر خرج داره.
 - نگين خانم به سر بچه هات قسم كه ندارم  به خدا اگه داشتم راضي نبودم كه به شما بدهكار باشم تو خونه هم چيز بدرد بخوري نداريم كه بفروشيم
يه فرش سوراخ سوراخ و يك كمد شكسته رو كي ميخره ؟ شوهرم  هم که ...
- شوهرت هم که داره آب خنک میخوره ، خب این مشکل خودتونه  میخواست دزدی نکنه
زن با بغض و چشمانی اشک آلود گفت : نگین خانم یعنی توهم فکر میکنی شوهر من واقعا دزدی کرده ؟
به جون بچه ات قسم اون چیزی ندزدیده این فقط یک تهمته و بس.
- به هر حال سکینه خانم تا یه هفته ی دیگه هم بهت فرصت میدم اگه کرایه عقب مونده تو دادی که دادی ، در غیر این صورت مجبورم بهت بگم که جول و پلاستو جمع کنی و از اینجا بری
اشک در چشمان سکینه خانم جمع شد و با بغض گفت : چشم نگین خانم
چادرش را برداشت و به سرعت رفت  داخل اتاقش
نگین خانم سری تکان داد و دخترش را صدا زد :
فرزانه ، دخترم بیا بریم خونه عزیزم هوا داره تاریک میشه
فرزانه با کفشهای نو لباسهای سفیدش که درست  مثل لباس عروس بود از کنار معصومه که روی پله ها نشسته بود رد شد و همراه مادرش داخل خانه رفت
معصومه هم داخل حیاط نماند و رفت وقتی پشت در اتاق شان رسید صدای هق هق مادرش را که داشت گریه میکرد شنید با عجله رفت و خودش را در اغوش مادر انداخت .
اشک بود که از چشمان مادر سر میخورد و لابلای موهای طلایی رنگ معصومه نا پدید میشد
شب شد و تاریکی بر گستره ی(( گلشهر)) خیمه بر افراشت مغازه های بازار شلوغ هم روبه تعطیلی نهادند
اما مادر معصومه همچنان بر بد بختی خود می گریست و دست نوازشگرش را بر سرمعصومه که مدام میگفت : مامان گریه نکن من لباس نو نمی خوام من خوراکی های خوشمزه نمی خوام ، من دیگه بزرگ شدم مامان تورو خدا گریه نکن, میکشید.
 در جای دیگری از شهر کمی دورتر از گلشهر آقای سالاری هم آرام و قرار نداشت و در اتاق خود مضطرب راه میرفت و سیگاربرگ دود میکرد و گاهی هم از پنجره اتاقش که شهر را در نظر او مثل تابلویی پر از چراغ نشان میداد نگاه میکرد . هیچ کس جز خودش نمیدانست که چرا بیخواب و بی قرار شده است
در یک لحظه از خودش متنفر شد
- اخه احمق خجالت نکشیدی از اون زن بیچاره چنین تقاضای کثیفی بکنی؟ لعنت بر تو
حالا اگه او جریان را به همه بگه چه خاکی به سرم بریزم از فردا هیچ کدام از کارگرام سرکار نخواهد امد
 مرد مردد مانده بود و نمیدانست چه بکند.
بی طاقت شد لباسهایش را پوشید به سرعت خود را با آسانسور به پارکینگ رساند ، سکوت شب را صدای چرخش چرخهای ماشنیش در هم شکست
حسی عجیبی به مرد دستور میداد که هرچه زود تر خودش را به کارخانه برساند.
شب از نیمه گذشته بود و خیابانها خلوت ، او باسرعت تمام خیابانها ، چهار راه ها و چراغ قرمزها را  رد میکرد.
وقتی جلوی کارخانه اش رسید با تصویر عجیبی روبرو شد
مهرداد ،  نگهبان کارخانه ، به کمک دو نفر دیگر از انبار جنس خارج میکردند و داخل وانت نیسان بار میکردند
همین که چراغ ماشین آقای سالاری فضا  را روشن کرد مهرداد و همدستانش در جای خود میخ کوب شدند
 فردای آنروز آقای سالاری شکایت خود را از شوهر سکینه خانم  پس گرفت و از سکینه خانم هم عذرخواهی کرد  غروب آنروز که فردایش عید بود اهالی ((بازار شلوغ)) شاهد خریدن لباس پدر و مادر معصومه  بودند .

 

 


 


پایان
سجاد علیخانی/ مشهد

 

 

09354425535

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:16  توسط سجاد  |